جنگ جهانی دوم. چهار بچه از راه گنجه ای بزرگ به سرزمین نارنیا می روند که زیر سلطه ی ملکه ی خبیثی است که آن جا را در زمستانی ابدی نگه داشته و مانع ورود کریسمس به آن جا شده است. منجی شیروش بزرگ، «اصلان» نیز برای نجات «نارنیا» و ساکنانش به کمک بچه ها می آید…
جنگ جهانی دوم. چهار بچه از راه گنجه ای بزرگ به سرزمین نارنیا می روند که زیر سلطه ی ملکه ی خبیثی است که آن جا را در زمستانی ابدی نگه داشته و مانع ورود کریسمس به آن جا شده است. منجی شیروش بزرگ، «اصلان» نیز برای نجات «نارنیا» و ساکنانش به کمک بچه ها می آید…
برندهٔ ۱ جایزه اسکار؛ ۱۸ جایزه و مجموعاً ۴۶ نامزدی
رتبه
رتبه فیلم در جهان2992
عنوان طولانیای دارد، اما بدون شک فیلمی عالی است.
قبلاً «سرگذشت نارنیا: شیر، جادوگر و کمد» را دیده بودم اما سالها بود که تماشا نکرده بودم؛ با این حال بخش اعظمش را به یاد داشتم — فیلمی بهیادماندنی است. یک صحنهٔ نبرد عالی در آن هست، شخصیتهای بامزهای دارد و جلوهها قویاند. کمی طولانی است، اما نه خیلی.
فضاسازی نارنیا در فیلم حسابشده و جذاب است. چهار...
عنوان طولانیای دارد، اما بدون شک فیلمی عالی است.
قبلاً «سرگذشت نارنیا: شیر، جادوگر و کمد» را دیده بودم اما سالها بود که تماشا نکرده بودم؛ با این حال بخش اعظمش را به یاد داشتم — فیلمی بهیادماندنی است. یک صحنهٔ نبرد عالی در آن هست، شخصیتهای بامزهای دارد و جلوهها قویاند. کمی طولانی است، اما نه خیلی.
فضاسازی نارنیا در فیلم حسابشده و جذاب است. چهار خواهر و برادر خیلی خوب انتخاب شدهاند؛ همهٔ آنها دقیقاً مناسب نقششاناند. جورجی هنلی بهعنوان لوسی دلنشین است، ویلیام موزلی و آنا پوپلول نقشهای پیتر و سوزان را بهخوبی ایفا میکنند. اِدموند البته آزاردهنده است، ولی اسکاندار کینز نقش او را خوب بازی میکند.
تیلدا سوئینتون و لیام نیسون انتخابهای درخشانی برای نقشهای جِیدیس (جادوی سفید) و اسلان هستند؛ بهویژه سوئینتون بسیار تأثیرگذار است. جیمز مکآووی، ری وینستون، مایکل مدسن و روپرت اورِت هم انتخابهای هوشمندانهایاند.
تا جایی که میدانم دنبالهها را ندیدهام و واقعاً مشتاقم ببینم چه برایم خواهند داشت. مطمئناً سخت است که دنبالهها این فیلم اول را بهطور کامل تکرار کنند، اما امیدوارم تلاش کنند.
---
در نقد قبلیام گفته بودم که «شیر، جادوگر و کمد» فیلمی تقریباً بینقص است. حالا، پس از این بینش دوباره، برای من این فیلم بینقص است.
مدتها تصور میکردم این فیلم تا حدودی پایینتر از ارباب حلقهها قرار دارد؛ هرچند ارباب حلقهها قطعاً شاهکار است، من این فیلم را کمتر از آن نمیدانم.
فیلم واقعاً جادویی است! تقریباً همهٔ جنبههای فیلم (بهجز بعضی جلوههای گرافیکی کامپیوتری که بهجز اسلان چندان پایدار نیستند اما هنوز قابل قبولاند) با گذر زمان بهتر شدهاند. این بار احساسات بیشتری در من بیدار شد نسبت به دفعات قبل.
موسیقیِ هری گرگسون-ویلیامز فوقالعاده است؛ بهویژه قطعهٔ «نبرد». اما بخشی از جادوی نوستالژیک این بار برایم قطعهای بود که مانند یک سرود است؛ همان قطعهای که هنگام ترک قطار از لندن پخش میشود (متوجه شدم در نیمهٔ قطعهٔ «خالیکردن لندن» قرار دارد). آن آواز جادویی همراه با فیلمبرداری عالیِ دونالد م. مکآلپاین و نمایش عنوان فیلم، حس نوستالژی و سحر اوج را در من ایجاد میکند.
این فیلم یکی از بهترین سکانسهای آغازین را دارد. نمیدانم اگر روزی بازسازی شود چگونه میتوانند از این افتتاحیه فراتر روند. اتفاقاً چیزهای زیادی در این فیلم هست که فکر نمیکنم هیچ بازسازیای بتواند از آن بهتر باشد: لیام نیسون بهعنوان اسلان، تیلدا سوئینتون بهعنوان جِیدیس، و جیمز مکآووی بهعنوان تامنس. و سنتاوری که در فیلم هست (اوریوس با بازی پاتریک کیک) واقعاً جذاب است — رقابتپذیر نیست.
لباسها مخصوصاً برای جادوگر سفید عالی طراحی شدهاند و گریفونها خیلی خفناند؛ صدای زوزهشان مو به تن آدم سیخ میکند.
نمیتوانم از بیان این نکته بگذرم که این فیلم داستانی عاطفی است بهخاطر آنچه روایت نمایان میکند و نمادپردازیِ آن. اِدموند نمادِ ماست — نمادِ من،ِ انسانی گناهکار که در مخالفت با خدا راه میرفته و طبیعتاً سزاوار خشم و عدالت الهی بوده است. اما اسلان نماد مسیح است؛ همانطور که اسلان جانش را برای اِدموند فدا میکند و مرگی را میپذیرد که باید میکشید، مسیح نیز بهجای ما فدا شد، خشم و مجازاتی را که سزاوارش بودیم بر خود گرفت تا «اگر با دهان اعتراف کنیم که عیسی خداوند است و در دل ایمان بیاوریم که خدا او را از مردگان برخیزانده است، نجات خواهیم یافت» (رومیان 10:9) و «نخواهیم هلاک شد بلکه حیات جاودانی خواهیم داشت» و بهواسطهٔ آن ایمان «با خدا صلح خواهیم داشت».
افسسیان 2:1-10
[1] و شما مرده بودید بهخاطر تخلفات و گناهان، [2] که در آنها سابقاً راه میرفتید، مطابق جریانات این جهان، پیروی از حکومتدار هوا، همان روحی که اکنون در فرزندان نافرمانی عمل میکند؛ [3] در میان آنها همهٔ ما نیز پیش از این در خواهشهای جسم خود زندگی میکردیم، امیال بدن و اندیشه را بهکار میانداختیم و طبیعتاً فرزندان خشم بودیم، مانند دیگران. [4] اما خدا، چون سرشار از رحمت است و بهسبب محبت عظیمی که نسبت به ما داشت، [5] حتی وقتی در تخلفاتمان مرده بودیم، با مسیح ما را زنده ساخت — به فیض نجات یافتهاید — [6] و ما را با او برخیزانید و در مکانهای آسمانی با او نشاند، در مسیح عیسی، [7] تا در قرون آینده ثروت بیکران فیض خود را به مهربانی نسبت به ما در مسیح عیسی نشان دهد. [8] زیرا به فیض بهواسطهٔ ایمان نجات یافتهاید، و این از خود شما نیست؛ این هدیهٔ خداست، [9] نه نتیجهٔ اعمال تا کسی فخر نکند. [10] زیرا ما مخلوق اوییم، آفریده در مسیح عیسی برای انجام کارهای نیک که خدا از پیش آماده کرده است تا در آنها سیر کنیم.
---
خلاقیت سی. اس. لوئیس واقعاً شگفتانگیز است و کمتر جایی بهتر از این ماجراجویی فانتزی زیبا نمود پیدا میکند. چهار خواهر و برادر در زمان جنگ از لندن تخلیه میشوند تا نزد پروفسور کرک (جیم برادبنت) در حومهٔ امنتر انگلستان بمانند. وقتی آنجا میرسند، خانهدار، خانم مکردی (الیزابت هاوانورن)، کاملاً به آنها میفهماند که باید دیده شوند اما ساکت بمانند! از بیحوصلگی بازی قایمموشک بهنظر منطقی میآید. لوسی در یک کمد قدیمی پناه میگیرد — کمدی که رازی در دل خود دارد! به شگفتیِ او، خود را در سرزمینی برفی با یک چراغ خیابانی میبیند و در آنجا با آقای تامنس (جیمز مکآووی)، یک فاون با شالگردن، ملاقات میکند. او به خانه برمیگردد و پس از قانعکردن دیگران، آنها هم وارد کمد میشوند و شگفتیها و خطرات نارنیا را کشف میکنند؛ دوستان جدیدی پیدا میکنند و چند گرگ نهچندان خوشایند هم هست! این نخستین ماجراجوییهای کودکان پِونسِی در این سرزمین اسرارآمیز است، جایی که حیوانات سخن میگویند و زمستان تحت سلطهٔ شرورِ «جادوی سفید» (تیلدا سوئینتون) پایدار مانده است. آنها با اسلان، شیرِ قدرتمند (با صدای لیام نیسون) همراه میشوند و نبردی سرنوشتساز برای آزادسازی قلمرو از چنگال یخزدهٔ او بهراه میاندازند. جلوههای گرافیکی صادقانه بگویم چندان عالی نیستند؛ بعضی از افکتها برای سال 2005 کمی دمدستی بهنظر میرسند؛ اما داستان، فضاها و شخصیتپردازیها عالیاند — و موسیقیِ هری گرگسون-ویلیامز هم وهمآلود و ظریف است.
---
بازدید دوبارهٔ «سرگذشت نارنیا» یادآور این بود که چرا فیلمی است بیزمان. هر بار مرا تحت تأثیر قرار میدهد، بهویژه صحنهٔ لالایی با آقای تامنس که جیمز مکآووی آن را زیبا اجرا میکند؛ او از بازیگران مورد علاقهام است. صدای لیام نیسون بهعنوان اسلان الهامبخش است و وزن و اقتدار زیادی به شخصیت میافزاید. اما برای من برجستهترین اجرا متعلق به تیلدا سوئینتون بهعنوان جادوگر سفید است؛ بازی او سرد و فرمانروایانه است و او را به یکی از بهیادماندنیترین بخشهای فیلم تبدیل میکند.
تولید فیلم بسیار حرفهای است. تصاویر خیرهکنندهاند، بهویژه با درنظر گرفتن اینکه فیلم در 2005 منتشر شده و اغلب تا امروز سر پا ماندهاند. طراحی لباس و صحنه فوقالعادهاند و حس جادویی و غیرواقعی نارنیا را بهخوبی منتقل میکنند. موسیقی متن نیز نقطهٔ قوت دیگری است که به لحظات کلیدی عمق عاطفی میبخشد و تجربه را فراگیرتر میسازد.
براساس رمان محبوب سی. اس. لوئیس، فیلم خوب از نقاط مهم داستان پیروی میکند و آن را برای نسل جدید قابلدسترسی میسازد. البته هیچ اقتباسی کامل نیست، اما این اثر بهعنوان یک داستان فانتزی مستقل و عالی میایستد. این تنها یک فیلم نیست؛ سفری است به دنیایی پر از جادو، شجاعت و رستگاری.
این فیلم برای فصل تعطیلات هم انتخابی ایدهآل است؛ گرما و شگفتیای دارد که تماشای خانوادگی در کریسمس را مناسب میکند. «شیر، جادوگر و کمد» همچنان کلاسیک است و بهصراحت برای هر کسی که دنبال کمی جادوست توصیهپذیر است.
---
حس کشف جهان سری که زمستان در آن همیشگی بهنظر میرسد، آن شگفتی خالصی را در آدم بیدار میکند که معمولاً در روزمرگی از دست میدهیم. بازدید مجدد از این داستان بعد از سالها به من نشان داد که جادو وقتی با احترام برخورد شود کهنه نمیشود. این اقتباس دقیقاً همان پروانههای درون معدهام را بازمیگرداند که وقتی کودک بودم و فکر میکردم پشت هر قطعهٔ قدیمی از اثاثیهٔ خانه ممکن است راز بزرگی نهفته باشد، حس میکردم.
برای من، چیزی که واقعاً این فیلم را تأثیرگذار میکند این است که عجلهای برای رسیدن به جادو ندارد و درعوض فانتزی را در تروما و واقعیت دنیای واقعی ریشهدار میکند. آن آغاز با بمبارانهای بلیتز لندن — با آژیرها و جدا شدن بچهها از مادرشان — صرفاً نمای تزئینی نیست؛ ضربهای عمیق به دل میزند و فوراً گلو را میفشارد با حس اضطرار، ترس و فقدان خانواده. وقتی بالاخره به نارنیا میرسند، نمیتوانم آن سرزمین را فقط یک پارک موضوعی خوششانس ببینم؛ اینجا عملاً پناهگاهی فیزیکی و روانی است. و شاید آیِرونیای که فیلمنامه میسازد هم درخشان باشد: آنها از جهانی که در شعله است فرار میکنند تا به جهانی بیفتند که در آن سرما و ستم حکمفرماست. این سفر را سنگین و معنادار میکند و به آن کودکان فضایی میدهد تا هول و وحشت جنگ واقعی را با مقابله در جنگی جادویی پردازش و پشت سر بگذارند.
صحنهٔ عبور لوسی میان دنیای واقعی و فانتزی برای من بصریترین و شاعرانهترین لحظهٔ فیلم است. دوربین آدامسون با زاویه و حرکت هوشمندانهاش از کلیشهها دوری میکند. هیچ تونل نئونی یا پرتوی نور کلیشهای وجود ندارد؛ همهچیز کند، ملموس و پُر از بافت است. تقریباً میتوانم حس کنم لوسی چگونه عقب میرود، به آن پالتوهای سنگین و بوی ناشی از نفتالین برخورد میکند که ناگهان به شاخههای خشن کاج تبدیل میشوند. تضاد بصری محیط تاریک و نمناک عمارت با سکوت سفید برف و چراغ تنهای خیابانی دقیقاً همان سحر را برایم زنده میکند که هنگام خواندن کتاب تجربه کرده بودم.
بهعنوان کسی که داستان سی. اس. لوئیس را عزیز میدارد، دیدن اینکه فیلمنامه سعی نکرده ر wheel را دوباره اختراع کند، تسکین بزرگی بود. معمولاً هالیوود قصههای قدیمی را با شوخیهای بد بهروز میکند تا «باحال» بهنظر برسد، اما در اینجا احترام کاملاً برجسته است. جوهر قصه و معصومیت آن دوران با دقتی شگفتانگیز حفظ شدهاند. دیالوگها نیز رسمیتی دارند که به دههٔ 1940 مینشیند و داستان با ریتم اپیزودیک خود حرکت میکند، بیآنکه از کهنهنما شدن بترسد. به نظرم این وفاداری مانع فیلم نشده؛ بلکه بلیت ورود به موفقیت عاطفی فیلم بوده است.
گماشتن چهار کودک که بتوانند بیش از دو ساعت مخاطب را جذب کنند ریسک بزرگی بود. اما آنچه این بازیگران را برایم دوستداشتنی میکند، ظاهر طبیعی و نواقص انسانیشان است — دعواها، رقابتها برای جلب توجه، و ناراحتی از ریاست پیتر که سعی میکند نقش پدر را ایفا کند؛ آنها شبیه خواهر و برادریاند که میشناسم. و جالب است که آنها بلافاصله در برف حاضر نیستند هیولاها را با شمشیر قطع کنند؛ گریه، اشتیاق به بازگشت به خانه و شکاکیتهای مسخره وجود دارد. تماشای این گذار آهسته از بچههای ترسان به پادشاهان مطمئن است که مرا پای صندلی نگه میدارد.
اگر باید بگویم ضربان واقعی قلب این داستان چیست، بدون لحظهای تردید میگویم: لوسیِ کوچک است. اجرای جورجی هنلی یکی از عزیزترین چیزهایی است که در سینمای فانتزی دیدهام. به او نگاه میکنم و بیدرنگ به چیزی که میبیند ایمان میآورم. او نقش را با همهٔ وجود بازی میکند؛ وقتی به یال اسلان تکیه میدهد و گریه میکند یا در چایخوری با آقای تامنس میخندد، هر شک و تردیدی را از من میگیرد. شگفتی در نگاه او من را وادار میکند همزمان با او به جادو ایمان بیاورم.
اسکاندار کینز نقش سختترین شخصیت را بهعهده داشت و دقیقاً همان چیزی را ارائه داد که میخواستم. اِدموند کودکی است گرفتار عقده حقارت و خشم حلنشده، و فیلم برای زیباتر جلوهدادنش شیرینکاری نمیکند. خودخواهی، حسادت و دروغپردازی آسان او را طعمهٔ ایدهآلی برای جادوگر سفید میکند. اما درست بهخاطر همین اشتباهات است که او پیچیده و جالبترین آدمِ قصه بهنظر میرسد. احساس گناهش مرا از ته دل میفشارد و برای سفر او از خائنِ حقیر تا زندانی ترسزده و در نهایت جستجوگر رستگاری دلمیسوزانم. این قوس داستانی به فیلم بلوغی میبخشد که گاهی در لحظات بیش از حد قهرمانانهٔ پیتر دیده نمیشود.
هر بار که فیلم را بازمیبینم، احساس میکنم تیلدا سوئینتون انگار برای بازی در نقش جِیدیس در یخ پیچیده شده تولد شده است. او هر صحنهای را که واردش میشود میبلعد. از این که او به سبک کلیشهای شرور افسانهای فریاد و خندهٔ دیوانهوار نمیزند خیلی خوشحالم؛ رویکردش متفاوت است: خشونتی آرام و تقریباً اشرافی. قامت، لحن نرم اما زهرآگینش وقتی به اِدموند ترکیباتی شبیه لقمهٔ لذیذ میدهد، واقعی و ترسناک است. او حس یخزدگی درونی و بیرونی را بهمن القا میکند و استاندارد طلایی نقشهای ضدقهرمان در فانتزی را بالا میبرد.
پرداختن به زیرمتن مسیحیِ سنگینِ لوئیس کار دشواری بود؛ کل ماجرا میتوانست به راحتی به موعظهای خستهکننده تبدیل شود. اما نحوهای که کارگردانی استعارههای قربانی بر صفحهٔ سنگ، شستن گناهها و رستاخیز را با وقار و اختصار درمیآمیزد برایم بسیار مناسب است. درد آن لحظهٔ مرکزی از طریق اندوه شخصیتها به من میرسد، بدون اینکه الزام به دینداری بخواهد. برایم فوقالعاده است که میتوانم فیلم را چه با فرو رفتن در عمق الهیات و چه با خاموشکردن ذهن و لذتبردن از قهرمانان باستانی که شر را شکست میدهند، دوست داشته باشم.
کار اندرو آدامسون را یک تعادل عظیم میبینم. او میداند خانواده جلوی تلویزیون نشستهاند، بنابراین تاریکی و نور را حسابشده دُز میکند. نیازی به خونریزی نمایشدادن برای احساس سنگینی مرگ نیست؛ او ترجیح میدهد روی ضربهٔ عاطفی تمرکز کند که بازیگران منتقل میکنند. و راستش اگرچه گاهی ریتم قصه کمی قسمتبندیشده بهنظر میآید، نحوهٔ ارائهٔ آن لحظاتِ تخلیهای همهٔ کمبودها را جبران میکند. آدامسون توانایی واقعی در بیرون کشیدن انسانیت از تعامل بازیگران و موجودات CGI دارد و نشان میدهد چشمانداز مهربان و محکمتری برای این جهان داشته است.
تصویربرداری برایم نقش راوی موازی را بازی میکند. پالت رنگ از فضای تنگ و خاکستری داخلی کمد تا سفیدِ خشنِ نارنیا مرا در دست میگیرد. و زیبایی کار این است که صفحه هنگام قدمهای اسلان شکوفا میشود و رنگهای خاکی و سبزِ روشن را بازمیگرداند وقتی بهار منفجر میشود. تضاد قلعهٔ یخی جادوگر با پالت طلایی و پرشور چادرهای ارتش کمک میکند تا تغییر عاطفیای را که فیلمنامه میخواهد احساس کنم، عملاً حس کنم.
صدا بهنظر من نفس نارنیاست. موسیقی هری گرگسون-ویلیامز کاملاً مرا دربرمیگیرد. او دقیقاً میداند چگونه از سازها و ملودیهای با الهام سلتی استفاده کند تا رمز و راز جنگلهای برفی را در چند دقیقهٔ اول احساس کنم. اما وقتی اوضاع به هم میریزد و در صحنههای جنگی کرها و کُرهای حماسی وارد میشوند، من را مستقیم به دل برخورد شمشیرها پرتاب میکنند. جزئیات صوتی مثل ترکیدن یخ زیر پای بچهها در رودخانه یا غرش سنگین که در درهها طنینانداز میشود، مرا محکم درگیر میکند و تجربه را هزار برابر میکند، طوری که صدا بهاندازهٔ تصویر بهیادماندنی است.
امروزه از آن بلاکباسترهای عظیمی که صفحه را از لبه تا لبه با سبز پر میکنند خستهام. بههمین خاطر تصمیم برای فیلمبرداری در لوکیشنهای واقعی، در کوههای نیوزیلند و اروپای شرقی را خیلی میستایم. دیدن بچهها روی برف واقعی قدم برداشتن، تعامل در محیط واقعی و بعدها افزودن گریفونها و سگابیها به آن، حس وزنی ارگانیک میدهد. کامپیوتر قرار نیست دنیای پلاستیکی کامل بسازد، بلکه قرار است آنچه فیزیکی وجود داشته را گسترش دهد، و این به غرقشدن من کمک شایانی میکند.
شیر بزرگ شایستهٔ ذکرِ ویژهای است، چون از نظر بصری بیش از همه مرا شگفتزده میکند. در 2005 رندر کردن خزِ در حال وزیدن و شبیهسازی عضلات گربهسانِ زیر پوست با این حس سنگینی کار آسانی نبود. اما چیزی که واقعاً مرا دربارهٔ اسلان میبرد، چشمهایش است. انیماتورها توانستهاند روحِ انسانی در آن چشمان قرار دهند و صدای زمخت، محکم و درعینحال پدری لیام نیسون معامله را تکمیل میکند. او اقتدار مطلق را بدون تلاش بیش از حد منتقل میکند.
باید برای تلاشهای تیم افکتهای عملی تحت هدایت هوارد برگر ایستاده دست بزنم. دیدنِ یک بلاکباستر فانتزی که تیمی زحمتکش با گریمهای سنگین و پروتزها کار کردهاند واقعاً لذتبخش است. مینوتورها ظاهری زمخت و روستایی دارند که واقعاً ترسناک است. و آمیختگی گریمِ واقعی با جیمز مکآووی بهعنوان تامنس عالی است؛ خز واقعی روی پوستش و ترکیب آن با پاهای دیجیتال بُز موجودی زنده و تنفسی خلق میکند. وقتی آن خز را میبینم که تاب میخورد و عرق بر پیشانی بازیگرانِ گریمشده را میبینم، احساس میکنم آن قلمرو نفس میکشد و بویی دارد، و از قلمرو صرفاً مصنوعی بیرون میآید.
طراحی لباس بهاندازهٔ دیالوگها چیزهایی دربارهٔ شخصیتها میگوید. دوست دارم ببینم چگونه تغییر لباسها رشد و بلوغ آنها را بازتاب میدهد. از یونیفرمهای خشن و خاکستری مدارس بریتانیایی شروع میکنیم و آرامآرام به سمت لباسهایی میرویم که آنها را در آغوش ماجرا قرار میدهد. وقتی در اوجِ فیلم آنها را با آن زرههای قرمز و نشانها و نمادهای اسطورهای میبینم، حس تاجگذاری بیکلامی به من دست میدهد؛ آنها دیگر کودکان گوشهنشین نیستند، بلکه مقام و حضور سلطنتییافتهای دارند که دیدنش لذتبخش است.
ریتم داستان در برابر عادت بد هالیوود برای پرکردن فیلم با انفجار هر ده دقیقه مقاومت میکند، و این از نظر فیلمنامه خیلی شجاعانه است. من بهراحتی در نیمهٔ اول که به تعلیق، کشف و آشنایی با ساکنان نارنیا اختصاص دارد غرق میشوم. دوست دارم زمانی را در خانهٔ آقای و خانم بیور صرف کنم تا سیاست و پیشگویی را درک کنم. دقیقاً بهخاطر اینکه فیلمنامه در این بخش زمان لازم را اختصاص داده، وقتی فرار ناامیدانه در نیمهٔ دوم آغاز میشود و به نبرد میرسد، نفسهایم را حبس میکنم. پیش از این برای همهٔ آنها دلم سوخته است.
برخورد عظیم نیروها در میدانهای برونا هرگز ناامیدکننده نیست. هر بار که بازپخش میکنم، از جلوهٔ حماسیِ آن رقصِ تاکتیکی مات میشوم. خوشم میآید که کارگردان فقط گروهی هیولا را به هم نمیکوبد؛ تاکتیک هست، نمای هوایی از ارزیابی ارتشها هست، و برخورد خطوط مقدم تأثیر بصری شدیدی دارد. حتی اگر خون را برای حفظ ردهٔ سنی کودکان کمتر کرده باشند، این چیزی از حس بیرحمی و وزنِ تنهایی که پرتاب میشوند کم نمیکند. این بازپرداخت انفجاری واقعاً همهٔ صبر ما را تا آن نقطهٔ روایت پاداش میدهد.
فکر میکنم بزرگترین برگ برندهای که گاهی من را دوباره به «شیر، جادوگر و کمد» میکشاند، جؤ منحصربهفردش است. فیلم فراتر از بدبینیِ آزاردهندهٔ بسیاری از ماجراجوییهای مدرن میلغزد و نرمیِ اصیل یک داستان شبخوانی را عیان میکند. حالوهوای داستان از تعلیق برفی به گرمای دلپذیر افسانهها بهنرمی تغییر میکند و مرا بلافاصله به کودکیام بازمیگرداند. آن حس روشن و واضح بودن خوب و بد برایم تسکین نوستالژیکی قدرتمندی دارد.
در پایان روز، «سرگذشت نارنیا» فراتر از قفسهٔ فیلمهای کودکان در فروشگاه ویدیو میرود. برای من تبدیل به حماسهای شده دربارهٔ چگونگی شکستن خانوادهها و دوباره کنار هم آمدن از راه بخشش و بالغشدن. و همهٔ اینها در بستهٔ فانتزیِ زیبایی ارائه شدهاند: با شمشیرهای درگیر، جلوههایی که هنوز دوام آوردهاند، و یک شرور که تا امروز با بازی ترسناک تیلدا سوئینتون مرا به لرزه درمیآورد. آن جهان باشکوه هنوز در ذهنم زنده است. اگر روال زندگیتان خفهکننده شده و دنیای واقعی خیلی سنگین است، پیشنهاد صادقانهام این است: اعلانها را خاموش کنید، یک نوشیدنی گرم آماده کنید و دوباره درِ آن کمد را باز کنید. جادویی که دفعهٔ اول شما را به این جهان ایمان آورد، هنوز دستنخورده و در انتظار شماست.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران