فران که دوست دارد به مردن فکر کند، پسر جدید را در محل کار می خنداند، که منجر به قرار ملاقات و موارد دیگر می شود. اکنون تنها چیزی که سر راه آنها قرار دارد خود فران است.
فران که دوست دارد به مردن فکر کند، پسر جدید را در محل کار می خنداند، که منجر به قرار ملاقات و موارد دیگر می شود. اکنون تنها چیزی که سر راه آنها قرار دارد خود فران است.
«گاهی درباره مردن فکر میکنم» با لحنی عمدتاً کند و ملانکولیک به اضطراب اجتماعی و تنهایی میپردازد؛ فیلمی کمدادِ روایی که با تصویربرداری ماندگار، موسیقی جوّساز و بازی فوقالعاده دیزی ریدلی تا حد زیادی موفق میشود، هرچند روایت تکراری و کمرخدادش ممکن است برای همه جذاب نباشد.
فیلم دربارهٔ فران (دیزی ریدلی) است، زنی خجالتی و کمرو که در شهری کوچک و غمزده ساحلی در اورگن...
«گاهی درباره مردن فکر میکنم» با لحنی عمدتاً کند و ملانکولیک به اضطراب اجتماعی و تنهایی میپردازد؛ فیلمی کمدادِ روایی که با تصویربرداری ماندگار، موسیقی جوّساز و بازی فوقالعاده دیزی ریدلی تا حد زیادی موفق میشود، هرچند روایت تکراری و کمرخدادش ممکن است برای همه جذاب نباشد.
فیلم دربارهٔ فران (دیزی ریدلی) است، زنی خجالتی و کمرو که در شهری کوچک و غمزده ساحلی در اورگن زندگی میکند. او بیشتر وقتش را تنها میگذراند و بارها در خیال دربارهٔ مردن تداعیهایی دارد. در یک دفتر کار یکنواخت مشغول به کار است و آرام و بیسروصدا تماشاگر همکاران برونگرا و معاشرتهای سطحی آنهاست. خود را «چندان جالب» نمیداند، اجتماعی نیست، دوستی ندارد و اغلب کنارهگیر است؛ خجالتی بودنش غالباً با سردی اشتباه گرفته میشود و دیگران از تعامل با او اجتناب میکنند. آمدن رابرت (دیوی مرِهجِه)، همکار جدیدی که دوستانه و کمی دستپاچه است، اوضاع را تغییر میدهد؛ رابرت به فران علاقهمند میشود و او که از دوستی هراس دارد، کمکم با مردی روبهرو میشود که ممکن است اولین کسی باشد که اجازه میدهد واقعاً او را بشناسند.
داستان چندان فراز و فرودِ پُرحادثهای ندارد، اما کارگردان رِیچل لمبرت با ریتم آرام و جزئینگری در روایت، فیلم را جذاب نگه میدارد. نحوهٔ روایت با دقت و خوشطعمی با سرمای درونِ داستان تلفیق میشود و چیزی در فیلم مصنوعی یا تحمیلی بهنظر نمیرسد. لمبرت تصویری خاکستری و کمرمق از بشر میسازد، اما این تصویر با شوخطبعی، ظرافت و جذابیت همراه است؛ خیلی از حسهای فیلم از آنچه گفته نمیشود ناشی میشود و تماشاگر را دعوت میکند تا خود معناها را کشف کند.
انتخاب بازیگران مناسب از نکات قوت فیلم است؛ بازیهای مکمل بازیگران کنار ریدلی از جمله پاروش چینا، مارسیا دِبونیس و مگان استالتر فضای کاری فران را با لحظات بامزهای پر میکنند و ریدلی و مرِهجِه رابطهای خوشایند و باورپذیر خلق میکنند. ریدلی با زبان بدنش—از اجتناب از تماس چشمی تا بندۀ شانه در مواقع ناراحتی—بهخوبی حسِ درونی فران را منتقل میکند؛ نمایشی دقیق و اثرگذار که نیاز چندانی به دیالوگ ندارد.
تصویربرداری و کارگردانی هم در ترجمهٔ درونگرایی کاربرد بصریِ موفقی دارند: دوربین اغلب فران را از بالا یا فاصله مشاهده میکند و همین جهتگیری بصری خودآگاهی و دورافتادگی او از جهان را بهخوبی نشان میدهد. فضای مهآلود و آسمانهای خاکستری ساحل اورگن نیز بیش از آنکه صرفاً پسزمینه باشد، امتدادِ هوای درونی فران میشود و تضاد میان لحظات زیبایی ناگهانی و جریان عمومی تاریک ذهن او را برجسته میکند.
با این حال، ضعف فیلم در فیلمنامهٔ سرگردان خودش را نشان میدهد؛ بعضی صحنهها بیش از حد طولانی میمانند و ریتم گاه در نیمهٔ دوم کند میشود. برخی منتقدان معتقدند که ایدهٔ مرکزی فیلم برای اثری بلندمدت گاهی کمجان است و بهتر بود در قالب کوتاهتری پرداخته میشد.
در مجموع «گاهی درباره مردن فکر میکنم» روایت ساده و خوبی از نیاز به ارتباط انسانی ارائه میدهد؛ فیلمی که با دقت بصری و بازیهای درخشان، بهویژه دیزی ریدلی، تجربهٔ زنده و ملموسی از اضطراب اجتماعی و تنهایی نشان میدهد، هرچند ریتم کند و کمرخداد فیلم ممکن است همهٔ تماشاگران را راضی نکند.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران