آلیس، مادری مجرد و پرورشدهندهی گیاهان بزرگ در یک شرکت است که مشغول توسعه گونههای جدید است. برخلاف سیاستهای شرکت، او یک خانه را به عنوان هدیه برای پسر نوجوانش، جو، می گیرد.
آلیس، مادری مجرد و پرورشدهندهی گیاهان بزرگ در یک شرکت است که مشغول توسعه گونههای جدید است. برخلاف سیاستهای شرکت، او یک خانه را به عنوان هدیه برای پسر نوجوانش، جو، می گیرد.
پیشفرض جذاب و چیدمان خوب، اما اجرا خستهکننده است
«توهم کاپگراس از اوایل قرن شناخته شده اما معمولاً بهعنوان یک کنجکاوی یا ناهنجاری تلقی شده است. توضیح رایج در کتابهای روانپزشکی غالباً فرویدی است: مثلاً این جوان در نوزادی و کودکی کشش جنسی به مادرش داشته (آنچه بهعنوان «کُمپلکس ادیپ» یاد میشود)، سپس ضربهای به سر میخورد و ناگهان این کششها دوباره برمیگردند؛ او از خودش...
پیشفرض جذاب و چیدمان خوب، اما اجرا خستهکننده است
«توهم کاپگراس از اوایل قرن شناخته شده اما معمولاً بهعنوان یک کنجکاوی یا ناهنجاری تلقی شده است. توضیح رایج در کتابهای روانپزشکی غالباً فرویدی است: مثلاً این جوان در نوزادی و کودکی کشش جنسی به مادرش داشته (آنچه بهعنوان «کُمپلکس ادیپ» یاد میشود)، سپس ضربهای به سر میخورد و ناگهان این کششها دوباره برمیگردند؛ او از خودش میپرسد «اگر این واقعاً مادرم است چرا جذب او میشوم؟ چرا هیجانزدهام؟ لابد این زن دیگری است که شبیه مادرم شده.» اما این توضیح کارساز نیست، چون من بیمارانی دیدهام که همین توهم را دربارهی سگ خانگیشان داشتهاند: میگویند «این فیفی نیست؛ شبیه فیفی است اما با سگی عوض شده.» چگونه یک تبیین فرویدی میتواند این را توضیح دهد؟ واقعیت این است که وقتی شیئی را میبینیم پیام به قشر گیجگاهی میرود و شناسایی صورت در آنجا انجام میشود، اما دیدن فرایندی چندسطحی است. بعد از شناسایی، باید واکنش هیجانی هم برانگیخته شود — مثلاً دیدن چهره مادر باید گرمای احساسی ایجاد کند، یا دیدن شیر باید ترس ایجاد کند. اگر فیبرهای عصبی که از قشر گیجگاهی به آمیگدالا میروند، قطع شوند، پیام به مراکز احساسی نمیرسد؛ بیمار مادرش را بهدرستی تشخیص میدهد اما هیچ گرمای احساسی حس نمیکند و میپرسد «اگر این واقعاً مادرم است چرا احساسی ندارم؟ شاید این زن دیگری است که دارد خود را جای مادرم جا میزند.»»
فیلم Little Joe چند موضوع مهم زمانه ما را مطرح میکند: کسانی که برای کار زندگی میکنند و زندگی را برای کار، تسلط نگرانکنندهی شرکتهای بزرگ دارویی بر زندگی ما از راه داروهایی که بسیاری برای عبور از روز به آن نیاز دارند، مهندسی ژنتیک و کالاییشدن حالِ خوب. فیلمی سرد و ازنظر بصری جذاب که ایدهای کشنده دارد اما اجرا درخور انتظار نیست. یک ساعت اول فیلم را واقعاً دوست داشتم؛ از ریتم کند و ساخت مرحلهبهمرحله لذت بردم، انباشت تدریجی جزئیات و ناتوانیآور بودن فشارهایی که به قهرمان وارد میشود. اما حدود دقیقه ۷۵ به بعد متوجه شدم این ساخت تدریجی خودِ رویداد است، نه مقدمهای برای یک اوج؛ و با این درک، خستگی جای خود را باز کرد. از پیچیدگی تماتیک و طراحی بصری و صوتی تحسینبرانگیز فیلم خوشم آمد، اما کلیت آن کاملاً بیجان است؛ لحن فیلم ثابتاً جدا و بیعاطفه میماند، انگار جملهای طولانی با یک صدای تکنواخته و خستهکننده خوانده میشود. این فیلمی است که دوست داشتم بیشتر از آن لذت ببرم، اما واقعیت این است که بخش پایانی (که تفاوت چندانی با بخشهای قبلی ندارد) برایم عبور سختی بود.
در آیندهای نزدیک، آلیس (Emily Beecham) نژادشناس ارشد گیاه در شرکت Planthouse Biotechnologies است، آزمایشگاهی که انواع جدید گیاهان را مهندسی میکند. او و همکارش کریس (Ben Whishaw) تازگیها شاهکاری به نام Little Joe را معرفی کردهاند؛ گلی که عطری منتشر میکند که از نظر بیوشیمیایی شادیزا است. آلیس گل را طوری دستورزی کرده که بارور نشود تا شرکت کنترل کامل توزیع را داشته باشد. او که مادر تنهاست و پسری بهنام جو (Kit Connor) دارد، یکی از گلها را از آزمایشگاه قاچاق میکند و به پسرش هدیه میدهد. در همان شرکت بلا (Kerry Fox)، که سابقه مشکلات روانی دارد، نگران سگ حمایتیاش بیلو است که هر روز همراه او به سر کار میآید اما رفتارهای تهاجمی از خود نشان میدهد؛ دیگران میگویند «مشکلی نیست»، اما بلا اصرار دارد که سگش دیگر همان سگ سابق نیست. او نگران است که تماس با گردهی Little Joe باعث این تغییر شده باشد. در ابتدا آلیس شوخیانگاری میکند اما کمکم تغییرات ظریف در رفتار جو را نیز میبیند. آیا گرده مقصر است، و اگر چنین است، مردم تا چه حد و به چه منظوری تغییر میکنند؟
فیلمنامهی Jessica Hausner و Géraldine Bajard و کارگردانی هاسنر، حالوهوایی شبیه به یک اپیزود از Black Mirror دارد اما معطوف به زیستشناسی بهجای فناوری. فیلم بهجای استفاده از کلیشههای وحشت، تکیه بر ایجاد حس ناخوشایند دارد (البته یک جهشوحشت خوب در آن هست). اگر با آثار قبلی هاسنر آشنا باشید، شیوههای او آشناست: بازیهای تاحدی منقطع و اعلانگونه که کمی از واقعیات جدا شدهاند؛ انگیزههای شخصیتها گهگاه مبهماند؛ خصلت انفعالی پررنگ است و شخصیتها بیشتر «برایشان اتفاق میافتد» تا اینکه فعال باشند؛ و ابهامی دربارهٔ خط مرکزی داستان — در Lourdes ابهام مربوط به امکان شفا بود، اینجا ابهام این است که آیا مردم واقعاً تغییر میکنند یا آلیس دچار توهم کاپگراس است؟
یکی از برجستهترین عناصر فیلم طراحی صوتی خارقالعادهی Erik Mischijew و Matz Müller است. قبل از دیدن هر تصویری، صدای درونی و نازکی میشنویم که بعدها به موتیفی برای ایجاد حس خطر بدل میشود. هاسنر تصمیم گرفته بهجای موسیقی اصل تازه، از آثار تِیجی اِیتو دههٔ ۱۹۷۰ استفاده کند که خودشان ناموزون و آزاردهندهاند و در دل طراحی صوتی میآیند. اضافه بر اینها، صداهایی مثل فلز سایید، خشخش، فریاد و بهطرز عجیبی پارس سگها پیوسته استفاده میشود که همه با هم کاوشگرانه، غیرخوشایند و بیگانهکنندهاند.
عنصر بصری دیگری که جلب توجه میکند تصویربرداری است و بهویژه حرکت دوربین. تصویربردار Martin Gschlacht اغلب صحنهها را مثل ثبت تصاویر یک دیوراما میگیرد: پنهای طولانی و آهسته چپوراست که گاهی شخصیتها در ابتدا و انتها در قاب نیستند. جالبتر اینکه در دو مورد، گفتوگویی را با ردگیری بسیار کند بین دو شرکتکننده فیلمبرداری میکند؛ یکی در چپ قاب و دیگری در راست، و دوربین بهآهستگی بین آنها حرکت میکند تا جایی که هر دو از قاب خارج میشوند.
از منظر تماتیک، فیلم موضوعات مختلفی را لمس میکند. نگرانی دربارهٔ مهندسی ژنتیک و قصهای هشداردهنده شبیه به فرانکشتاین، مسئلهٔ تقسیم کار و زندگی خصوصی (آلیس بیشتر به کارش توجه دارد تا خانه؛ یکی از اولین چیزهایی که جو به او میگوید این است: «همه چیزت را گلها پر کردهاند») و ایدهای که میتوان آن را «زامبیشدنِ شناختی» خواند: افرادی که بهنظر تقریباً طبیعی میآیند اما کمی متفاوت هستند، بهگونهای که برای غریبهها آشکار نیست اما دیگران درمییابند که چیزی درست نیست. نمادیناً این نشاندهندهٔ این است که اگر خوشحالی قابلساخت و کالایی شود، بهجای استفاده برای بهبود بشر ممکن است بدل به ابزاری برای کنترل شود — مخدری برای معتادیان که حتی خودشان هم از اعتیادشان خبر ندارند. اگر چیزی بسازی که مردم را بنیاداً خوشحال کند، چه قدرتی خواهید داشت اگر آن را از آنها بگیری و فقط تو توان بازگرداندنش را داشته باشی؟
با این حال، نگرش فیلم نسبت به مسئلهٔ دارو و خوشحالی یکی از مشکلاتش است. هاسنر گهگاه شادی مصنوعی را معادل مصرف ضدافسردگیها قرار میدهد: چند بار به این اشاره میشود که بلا از وقتی دارو مصرف کرده دیگر مثل قبل نیست، و فیلم گاهی اینگونه القا میکند که استفاده از دارو برای گذراندن روز آدمها را کمتر از «خودِ واقعی»شان میکند. این دیدگاه سادهلوحانه و خطرناک است؛ بیمارانی که دچار افسردگی یا درد مزمناند ممکن است بدون دارو نتوانند زندگی کنند، درست مثل دیابتی که به انسولین نیاز دارد. پس القای زامبیشدن آنها نه تنها نادرست که آزاردهنده است.
نکتهٔ دیگری که ناراضیکننده است، پرداختن به دشواری آلیس در تعادل میان خانه و کار و القای اینکه موفقیت حرفهایاش صرفاً با غفلت از فرزندش ممکن شده؛ این تصویر ممکن است برای بسیاری از زنان تنها مادرِ شاغل که با تلاش به موفقیت رسیدهاند نامقبول باشد. و همانطور که گفته شد، ریتم فیلم در پردهٔ پایانی مشکلزا میشود، چون هاسنر علاقهٔ چندانی به ساختن گرهگشایی سنتی یا اوج ملموس ندارد.
Little Joe چیزهای زیادی برای عرضه دارد: ایدهای جذاب، بازیگرانی خوب، طراحی بصری و صوتی چشمنواز و پیچیدگی تماتیک — اما وقتی روایت اینقدر کند، خودبزرگبین و کمتحرک باشد، همهٔ این مزایا کماثر میشوند. پیام فیلم دربارهٔ داروها نیتخیرانه و تا حدی درست است اما از جنبههایی گمراهکننده و حتی توهینآمیز هم هست. این فیلم بیشتر یک تریلر وجودی است تا یک فیلم ترسناکِ مستقیم، و امیدوارم برای هاسنر که فیلمسازی صاحبقابلیت است درِ فرصتهای بیشتری باز کند، اما بهعنوان یک اثر مستقل برای من چندان کار نکرد. Little Joe از ابهام لطیف Lourdes بیبهره است، از هیجان فیلم وحشتِ سرراست فاصله دارد، از انسجام طعنهآمیز یک کمدی سیاه خوب تهی است و روایت محرکهٔ یک تریلر را نیز ندارد، در نتیجه در فضای نامناسبی میان اینها سرگردان میماند.
نقد کوتاه دیگر:
کانسپتی جذاب — شرکتی مصمم است در نمایشگاه گل برنده شود و ایدهاش خلق شکوفهای ایدهآل است. دو عضو تیم، Emily Beecham و Ben Whishaw (که نقشاش گاه رباتیک به نظر میرسد)، گلی تولید میکنند که گردهای منتشر میکند که شادیزا است؛ مطمئن هستند که برندهاند. او یکی از این گلها را بهعنوان هدیه به پسرش میبرد و آن را «Little Joe» مینامند. مثل Jurassic Park، گیاهان عقیماند تا تکثیر نشوند — حداقل تئوری این است، ولی طبیعت راه خود را پیدا میکند. مشکل این است که راهی که گیاهان برای ادامه نسل انتخاب میکنند آنقدر پیچیده و کُند است که من پیش از رسیدن فیلم به نقطهٔ اوج، علاقهام را از دست دادم. هیچیک از بازیگران تأثیر خاصی ندارند — در واقع خیلی از فیلم دربارهٔ موهاست: موی او نارنجی و موی او که معمولاً پرپشت است، بهطرز عجیبی آشفته شده. Kerry Fox تنها بازیگری است که عمق شخصیتی دارد؛ در غیر این صورت فیلم بیشتر شبیه یک تولید تلویزیونی بهنظر میرسد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران