ظاهراً ازگی همه چیزهایی را داشت که یک زن میتوانست بخواهد... یک پسر، شوهری جذاب و دلسوز که او را دوست داشت، کاری که عاشقش بود، زندگیای مرفه و راحت... روزی، کلماتی که مرد غریبهای که با او ملاقات کرده بود گفت، همه چیز را وارونه کرد: «شوهر تو... او میخواهد تو را بکشد!» ازگی دیگر نمیدانست به چه کسی اعتماد کند...
در حال بررسی آخرین قسمت...
ظاهراً ازگی همه چیزهایی را داشت که یک زن میتوانست بخواهد... یک پسر، شوهری جذاب و دلسوز که او را دوست داشت، کاری که عاشقش بود، زندگیای مرفه و راحت... روزی، کلماتی که مرد غریبهای که با او ملاقات کرده بود گفت، همه چیز را وارونه کرد: «شوهر تو... او میخواهد تو را بکشد!» ازگی دیگر نمیدانست به چه کسی اعتماد کند...
دیدگاه های کاربران