اولین دانهی برف روی گونهی ناتسومهی یووینچی نشست. نیانکو-سنسهی چاق و چله روی بخاری گرم کنار بخاری چرت میزد. بوی خوش شام گرم از توی خونهی خاله تامییا میاومد. ناتسومه یه کاپشن نازک پوشید و رفت بیرون تا از اولین برف زمستون لذت ببره. راه افتاد تو کوچههای خلوت که زیر نور کمجونگ فانوسها برق میزدند. یهو صدای ضعیفی توجهشو جلب کرد. انگار کسی داشت آروم گریه میکرد. ناتومه رفت دنبال صدا و رسید به یه گوشهی تاریک. اونجا یه یوکای کوچیک و سفید رو دید که بالهای درخشانی داشت و اشک میریخت. یوکای کوچولو بالهاشو تکون داد و چند تا پر درخشان ازش جدا شدن و روی برف افتادن. ناتسومه فهمید که برای کمک به این یوکای باید راهی پیدا کنه تا پرهای درخشونش رو پس بگیره.
اولین دانهی برف روی گونهی ناتسومهی یووینچی نشست. نیانکو-سنسهی چاق و چله روی بخاری گرم کنار بخاری چرت میزد. بوی خوش شام گرم از توی خونهی خاله تامییا میاومد. ناتسومه یه کاپشن نازک پوشید و رفت بیرون تا از اولین برف زمستون لذت ببره. راه افتاد تو کوچههای خلوت که زیر نور کمجونگ فانوسها برق میزدند. یهو صدای ضعیفی توجهشو جلب کرد. انگار کسی داشت آروم گریه میکرد. ناتومه رفت دنبال صدا و رسید به یه گوشهی تاریک. اونجا یه یوکای کوچیک و سفید رو دید که بالهای درخشانی داشت و اشک میریخت. یوکای کوچولو بالهاشو تکون داد و چند تا پر درخشان ازش جدا شدن و روی برف افتادن. ناتسومه فهمید که برای کمک به این یوکای باید راهی پیدا کنه تا پرهای درخشونش رو پس بگیره.
دیدگاه های کاربران