«ویکتور ناورسکی» از یکی کشورهای اروپای شرقی تازه به نیویورک آمده است. دقیقا در همین زمان کشور او به سبب اختلالات و جنگ از بین میرود. از این رو ویکتور کسی است که هیچ کشوری ندارد، و از سوی آمریکا قابل شناسایی نیست. به همین خاطر از ورود او به آمریکا جلوگیری می شود، و از طرف دیگر امکان دیپورت شدن به کشور خودش هم نیست، و باید تا مشخص شدن شرایطش در فرودگاه باقی بماند.
«ویکتور ناورسکی» از یکی کشورهای اروپای شرقی تازه به نیویورک آمده است. دقیقا در همین زمان کشور او به سبب اختلالات و جنگ از بین میرود. از این رو ویکتور کسی است که هیچ کشوری ندارد، و از سوی آمریکا قابل شناسایی نیست. به همین خاطر از ورود او به آمریکا جلوگیری می شود، و از طرف دیگر امکان دیپورت شدن به کشور خودش هم نیست، و باید تا مشخص شدن شرایطش در فرودگاه باقی بماند.
تام هنکس همیشه در خانه ما محبوب است و فیلمِ او در سال ۲۰۰۴، «ترمینال»، یکی بود که به نوعی تا بحال ندیده بودم. حالا جبرانش کردم و وقتش رسیده دربارهاش صحبت کنم. با توصیف رسمی شروع میکنم:
ویکتور ناورسکی مردی بیوطن است؛ هواپیمایش درست وقتی که در کشورش کودتا رخ میدهد، پرواز میکند و کشورش در آشوب فرو میرود؛ او در فرودگاه کندی گیر میافتد...
تام هنکس همیشه در خانه ما محبوب است و فیلمِ او در سال ۲۰۰۴، «ترمینال»، یکی بود که به نوعی تا بحال ندیده بودم. حالا جبرانش کردم و وقتش رسیده دربارهاش صحبت کنم. با توصیف رسمی شروع میکنم:
ویکتور ناورسکی مردی بیوطن است؛ هواپیمایش درست وقتی که در کشورش کودتا رخ میدهد، پرواز میکند و کشورش در آشوب فرو میرود؛ او در فرودگاه کندی گیر میافتد و پاسپورتی دارد که هیچکس آن را نمیشناسد. تا وقتی مقامات تکلیف او را مشخص کنند، در سالن ترانزیت قرنطینه میشود، وکتور همچنان به زندگی ادامه میدهد ــ و همزمان به رابطهای عاشقانه با مهمانداری زیبا دلبسته میشود.
ایدهٔ مردی که ماهها در فرودگاه گیر میافتد دور از واقعیت بهنظر میآید؟ نه چندان؛ این داستان الهامگرفته از ماجرای واقعی مردی به نام مهران ناصری است که بین اوت ۱۹۸۸ تا اوت ۲۰۰۶ در فرودگاه شارل دو گل فرانسه زندگی کرد — بله، هجده سال. او زمانی گیر افتاد که مدارک پناهندگیاش در فرانسه از او دزدیده شد، در مسیر از بلژیک به انگلستان. داستان باور نکردنی است و ارزش خواندن دارد.
فیلم سبک و کموزن و مفرحی دارد و تام هنکس نقش ویکتور کنجکاو و دوستداشتنی را خوب بازی میکند. او حداکثر استفاده را از وضعیتش میبرد، سریع با شرایطش سازگار میشود و با کارکنان مختلف فرودگاه دوست میشود. او همچنین در نقش استنلی توچی، مدیر گمرک فرودگاه، یک دشمن پیدا میکند.
هر چند گاهی فیلم شبیه «محصولات تبلیغاتی در قالب فیلم» بهنظر میرسد، اما فیلمی دلپذیر است که با وجود چند مورد غیرواقعی — مانند پیشرفت سریع ویکتور در یادگیری زبان انگلیسی — سفر خوشایندی ارائه میدهد. هنکس عالی است، دوستانش جمعی عجیب و بامزهاند و توچی هم نقش منفی را خوب ایفا میکند. کاترین زتا-جونز هم در فیلم هست، اما حضورش کمی بهزور جا داده شده. وضعیت «گیر افتادن در فرودگاه» بهقدر کافی سوژه برای روایت داشت و واقعاً نیازی به خط داستانی عاشقانه نبود، اما احتمالاً این نوع المانها برای جذب مخاطب گستردهتر افزوده شدهاند.
این فیلم همینحالا از فهرست سرویس پخش محلی حذف شده — که دلیل شد آن را ببینم — اما اگر آن را پیدا کردید، فیلمی دلنشین است که قلبتان را برای چند ساعت گرم میکند.
تماشای بسیار خوبی بود؛ احتمالاً دوباره هم تماشا خواهم کرد و پیشنهادش میکنم.
فقط با فرض «تام هنکس در یک فرودگاه گرفتار است» هم میتوانم فیلم را توصیه کنم، مخصوصاً با توجه به محبوبیت «نالها»ی قبلی او. دوست دارم آنچه از وضعیت یک خارجی گرفتار در فرودگاه آمریکایی نشان میدهند: سختکوش و باهوش بودن شخصیت. مطمئنم اگر قرار بود نسخهٔ آمریکایی مضحکتری از این فیلم ساخته شود—که آدم بیفایدهای در کشوری دیگر گرفتار است—احتمالاً خندهدارتر ولی قطعاً فیلم ضعیفتری میشد.
روند تحول شخصیت هنکس زیباست، و هرچند اجزایی از فیلم جنبهٔ عاشقانه دارد، دیدن فیلمی که انگیزههای عاشقانهٔ شخصیت را همزمان اما مستقل از انگیزههای داستان نگه میدارد، تازگی دارد.
استنلی توچی هم بازی بسیار خوبی ارائه میدهد، گرچه نقش او بهعنوان یک «آنتاگونیست» تا حدی غیرضروریست. بله، او مردی است که شغلش را انجام میدهد، اما انگیزههای شخصیت برای کسی که بهدنبال ارتقاست، عجیب بهنظر میرسد — نکتهای که در خود فیلم هم اشاره میشود.
نکتهام این است که فیلم نه تنها ساختارمند و خوشبازی است، بلکه چیزی فراتر هم هست و مشکلات ما انسانها، جامعه و بوروکراسی را برجسته میکند.
ممکن است «ترمینال» را مدتها پس از اکرانش دیده باشم، اما جزئیات زیادی از آن در ذهنم نمانده بود، پس اخیراً در فرصتی که داشتم روی یکی از سرویسها دیدمش. چه قبلاً دیده باشم و چه نه، ممکن است حالا هم جزئیات را خوب بهیاد نیاورم. فیلمی آرام با ریتم کند است. با لحن آرامش مستقیماً در مقابل فیلمی چون «فهرست شیندلر» قرار میگیرد؛ آن فیلم هم تا حدی آهسته بود، اما پسزمینهاش قتلعام میلیونها نفر و رشد اخلاقی مردی بود که میخواست جان برخی از آنها را نجات دهد. لحن آرام «ترمینال» گهگاه با فورانهای خشونت عاطفی و فیزیکی قطع نمیشود. این بهمعنی کسالتآور بودنِ فیلم نیست، گرچه برخی ممکن است آن را چنین بیابند.
این فیلم مطالعهٔ شخصیتی مردی است که در وضعیت بلاتکلیفی قرار دارد؛ نه در ایالات متحده است و نه میتواند آن را ترک کند. او کشورش را ترک کرده تا به نیویورک برود، در وطنش کودتا شده و چون ایالات متحده دولت جدید را بهرسمیت نمیشناسد، او در بخشی از فرودگاه جان اف. کندی گیر میافتد. داستان خیلی آزادانه بر اساس ماجرای یک مرد ایرانی ساخته شده است؛ ظاهراً او پولی گرفته تا از داستانش استفاده شود ولی در نهایت فقط مفهوم کلیاش استفاده شد.
وضعیت او من را یاد داستان کوتاهی انداخت که دوران راهنمایی خوانده بودم، «مرد بدون وطن» نوشتهٔ ادوارد اورِت هِیل. آن داستان از سربازی خیالی میگفت که بههمراه آرون بور به خیانت متهم شد و از آمریکا نفرین کرد که «کاش دیگر هرگز اسم آمریکا را نشنود». او محکوم شد که عمری را روی کشتیها بگذراند و کسی هرگز نام کشورش را در گوشش نبرد.
اما برگردیم به فیلم. داستان پر است از لحظات کوچک که نشان میدهد ویکتور چگونه خود را با محیط محدود جدید تطبیق میدهد: تلاش برای تامین غذا، کمک کردن به دیگران چه بخواهند چه نه، پیدا کردن راههایی برای سرگرم کردن خود یا مشغول ماندن و، ناگزیر، درگیر شدن با مهمانداری که بارها او را میبیند.
بیشتر فیلمها به یک آدم بد نیاز دارند و انگار وضعیتی که به قهرمان ما کافی نبود، مدیر امنیت با بازی استنلی توچی گهگاه توطئه میچیند تا این مسافر گیرکرده را دستگیر کنند تا مسئولیتش به دیگری واگذار شود. اما بقیهٔ ظرایف داستان را خودتان کشف کنید، و اینکه محتوای قوطی بادامزمینی که همرا دارد چیست. در مجموع «ترمینال» تماشای نسبتاً لذتبخشی است، هرچند شاید بخواهید در حالی که کار خانه انجام میدهید یا همزمان با کار دیگری آن را ببینید.
«ترمینال» با تام هنکس در نقش ویکتور ناورسکی، بیش از یک کمدی گرم و دلنشین دربارهٔ مردی که در فرودگاه گیر کرده، است. این فیلم کاوشی عمیق در مقاومت انسانیست که با عشق و روحیهای شکستناپذیر تغذیه میشود. فیلم فراتر از جنبههای کمدی خود میرود و پیامی قدرتمند دربارهٔ توانایی روح انسان در سازگاری و شکوفایی حتی در دشوارترین شرایط منتقل میکند.
رنج ویکتور که در یک بنبست اداریِ فرودگاه جان اف. کندی قرار گرفته، به یک ریزنگاهی از تجربهٔ انسانی بدل میشود. او بهخاطر آشوب سیاسی از وطن جدا شده و آیندهای نامشخص پیش رو دارد. با این حال، ویکتور تسلیم یاس نمیشود؛ بلکه واقعیت غیرمنتظرهاش را میپذیرد و فرودگاه را به خانهٔ موقتش و پناهگاهی برای رویاهایش تبدیل میکند. او با وقار در زندگی شلوغ فرودگاه حرکت میکند، دوستی میسازد، مهارتهای تازه میآموزد و حتی عشق را پیدا میکند.
داستانش عمیقاً طنینانداز است و به ما یادآوری میکند که حتی در برابر سختی، تمایل طبیعی ما به ارتباط و داشتن معنا میتواند پیروز شود. استقامت ویکتور ما را وادار میکند فراتر از محدودیتهای وضع شده توسط شرایطمان ببینیم و درون خود امید و مقاومت بیابیم. این یادآوری دردناک است که عشق و غریزهٔ بقا میتوانند قویترین نیروهایی باشند که ما را به جلو میرانند.
فیلم همچنین نگاهی منحصربهفرد به دنیای نادیده گرفتهشدهٔ فرودگاه ارائه میدهد. چیزی که اغلب به چشم ما یک نقطهٔ عبوری است، تبدیل به یک میکروکازم پویا از زندگی انسانی میشود. از طریق سفر ویکتور، شاهد اکوسیستمی شلوغ و متکثر هستیم؛ افرادی متفاوت که چرخهٔ ۲۴ ساعتهٔ این محیط غیرعادی را میگذرانند. فیلم ما را وادار میکند فراتر از ظاهر نگاه کنیم و به تار و پود پیچیدهٔ زندگیهای تنیده در این فضای ظاهراً روزمره احترام بگذاریم.
در نهایت «ترمینال» گواهیست بر ظرفیت روح انسانی برای سازگاری و پایداری. فیلمی است که مدتها بعد از پایان تیتراژ با شما میماند و شما را به تأمل دربارهٔ مقاومت خود و عمقهای پنهان پیوندهای انسانی وامیدارد. اگرچه شاید همهٔ ما با وضعیت فوقالعادهٔ ویکتور روبهرو نشویم، داستان او یادآوری قدرتمندیست که در هر یک از ما پتانسیلی هست برای ساختن پناهگاه خود و یافتن معنا حتی در غیرمنتظرهترین جاها.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران