آلکس جوان ناهنجار و ضد اجتماعی است که رهبری گروهی از جوانان مانند خود را بر عهده دارد او انواع جنایات را مرتکب می شود و در این بین به خاطر یک مورد قتل دستگیر می شود و به زندان (مرکزی برای درمان خلافکاران) فرستاده می شود تا در آنجا روشهای درمانی جدید روی او آزمایش شود... اما همه چیز طبق برنامه پیش نمی رود.
آلکس جوان ناهنجار و ضد اجتماعی است که رهبری گروهی از جوانان مانند خود را بر عهده دارد او انواع جنایات را مرتکب می شود و در این بین به خاطر یک مورد قتل دستگیر می شود و به زندان (مرکزی برای درمان خلافکاران) فرستاده می شود تا در آنجا روشهای درمانی جدید روی او آزمایش شود... اما همه چیز طبق برنامه پیش نمی رود.
نامزد ۴ جایزه اسکار؛ ۱۲ جایزه و در مجموع ۲۶ نامزدی
رتبه
رتبه فیلم در جهان119
با گذشت زمان همیشه از کلاس زبان انگلیسی پایه دهمم (۱۹۸۴–۸۵) که آقای تری آن را تدریس میکرد، قدردان خواهم بود. با نگاه به گذشته، احتمالاً آن سال بیشترین آثار ادبی برجسته را در تمام عمرم به من معرفی کرد (مخصوصاً «سرود» اثر آین رند و «حالت تهوع» ژان-پل سارتر). در همان سال، در برنامه درسی کتاب شاهکار دیستوپیایی آنتونی بورجس، «A Clockwork Orange» نیز...
با گذشت زمان همیشه از کلاس زبان انگلیسی پایه دهمم (۱۹۸۴–۸۵) که آقای تری آن را تدریس میکرد، قدردان خواهم بود. با نگاه به گذشته، احتمالاً آن سال بیشترین آثار ادبی برجسته را در تمام عمرم به من معرفی کرد (مخصوصاً «سرود» اثر آین رند و «حالت تهوع» ژان-پل سارتر). در همان سال، در برنامه درسی کتاب شاهکار دیستوپیایی آنتونی بورجس، «A Clockwork Orange» نیز قرار داشت (همچنین «مزرعه حیوانات» جورج اورول — آنطور که فرانک سیناترا میگفت: «سال بسیار خوبی بود»). از همان لحظهای که با زبانِ خاصِ اثر، اَبَرخشونت و، البته، پرسش جاودانهٔ اختیارِ انسان و رابطهٔ آن با خوبی و بدی و پیچیدگیهای اخلاقی مربوط به آزادیهای فردی در مقابل حقوق جامعه آشنا شدم، مجذوب آن شدم. نبوغ بورجس در این بود که توانسته بود مسائلِ بسیار زیادی را چنان نافذ و در عین حال سرگرمکننده بیان کند؛ اگر هر نویسندهٔ دیگری دست به چنین کاری زده بود، احتمالاً نتیجهای سنگین و موعظهوار میشد که هرگز به این جایگاه ادبی نمیرسید و هنوز هم خواندنی باقی میماند. این کتاب حتی یک روز هم کهنه نشده است.
بیشتر ناظران سینمایی فکر میکردند این کتاب غیرقابل فیلمبرداری است. اقتباسهای کوبریک، بهویژه همین فیلم، «۲۰۰۱: یک ادیسهٔ فضایی» و «درخشش»، بسیار موفقاند (گرچه استیون کینگ دربارهٔ دومی شدیداً مخالف بود) چون او، همانطور که در «دکتر استرنجلاو» هم نشان داد، بهسادگی میتواند مُتافورهای بصری فراموشنشدنی برای ایدههایش بیابد و طنزی را که معمولاً به کارگردانانی مثل آلفرد هیچکاک منسوب میشود، بهخوبی با این مباحث فلسفی و فکری سنگین ترکیب کند. در دستان نامناسب (مثلاً در دستِ استنلی کرامر یا کسانی شبیه او) این فیلم میتوانست بهشدت شکست بخورد، همانطور که اغلب فیلمهای سینمایی اقتباسشده از رمانهای آین رند شکستخوردهاند. اما این فیلم با شکوه موفق شد و نمونهای از یکی از بهترین کارگردانان تاریخ است که در اوجِ هنرِ خود قرار داشت. هیچ علاقمند جدی سینما نمیتواند این فیلم را نادیده بگیرد و من قویاً توصیه میکنم رمان را هم بخوانید؛ هرچند کوبریک آن را چنان دقیق فیلمبرداری کرده که برای لذتبردن از فیلم، خواندن رمان ضروری نیست.
یکی از فیلمهای تأثیرگذار دوران درخشان کارنامهٔ کوبریک است.
چند تصویرسازی و کارگردانی زیبا بهعلاوه اجرای فوقالعادهٔ مالکوم مکداول؛ با این حال من کاملاً جذبش نشدم. نیمهٔ اول بهویژه دشوار بود و تا حدی خستهکننده که چند روز تماشای آن را رها کردم و بعداً به پایان رساندم. باقیِ فیلم خوب بود و کمی بیشتر درگیرش شدم، اما در کل این فیلم هرگز مرا کاملاً جذب نکرد. امتیاز: ۳.۵/۵
با این فیلم — که از میراث جهانی سینماست — استنلی کوبریک به سطحی از تسلط هنری رسیده که حتی میکلآنژ را کمنور جلوه میدهد. برای اینکه یک فیلم بهعنوان یک اثر هنری شناخته شود، باید نوآوریای همچون چارلی چاپلین یا ژان-لوک گدار داشته باشد. همچنین برای اینکه یک فیلم شاهکار باشد باید موسیقی، کارگردانی و بازیهایی برجسته از بازیگران داشته باشد. این فیلم بهراحتی این معیارها را برآورده میکند و معجزهآسا اثری کامل از هنر است، با زیباییِ بصریِ بسیار برجسته که فراتر از مخاطب قرار میگیرد. در طول ۱۳۶ دقیقه، احساس میکنید وارد نمایشگاهی از نقاشیها یا تصاویر بسیار زنده و زیبا، گاهی خشن و گاهی دیوانهوار شدهاید. کار دوربینِ مفصلِ فیلم اغواکننده است، ولی مبتذل نیست، مانند یک فیلم حسّی. وضوح دید، چه در حوزهٔ تصویر و چه در عکاسی، بینظیر است. هر کدام از صحنهها، حتی صحنههای ایستا، میتواند کتاب عکس درجهیکی بسازد. بدون شک، این بهترین فیلم ساختهشده در سال ۱۹۷۱ است و شایستگی دارد که «پیتا»ی دنیای سینما خوانده شود.
این فیلم واقعاً چالشبرانگیز است؛ فیلمی که بهطور منظم خشونت—بهویژه علیه زنان—را تا حدی تمجید میکند و تصویری هولناک از پیامدهای حکومتی بیحد و حصر و علم در تبانی با یکدیگر ارائه میدهد. پنجاه سال پس از انتشارِ تأثیرگذارِ آن، دیدن فیلم روی پردهٔ بزرگ دوباره لذتبخش است—و اگرچه تصاویر امروز آنقدر شدید به نظر نمیرسند که در ۱۹۷۱ بودند، اجرای مالکوم مکداول همچنان بهطرزی هولناک جذاب است. داستان حول محور او و سه همقطارش میچرخد که زندگی پراکندهای دارند و در هر جایی که میروند وحشت برپا میکنند تا اینکه سرانجام خیلی جلو میروند و دستگیر میشوند. حکم چهارساله—چهاردهساله؟—نسبت به او صادر میشود اما بعد از دو سال او داوطلب شرکت در یک طرح تجربی و جنجالیِ درمانِ بازدارنده میشود که نتایج آن آنطور که انتظار میرود پیش نمیرود. فیلم از چند سناریوی بسیار هولناکِ بدترین حالت شروع میکند؛ اینها تهدید علیه زندگیهای عادی را بزرگنمایی میکنند و بنابراین قابلیتِ باورپذیری به چشمانداز حتی ترسناکترِ شرطیسازیِ بالینیِ انسانها میبخشند. در این مورد خاص، شرطیسازی عمداً برای یک فرد خشونتطلب انجام میشود، اما خیلی آسان میتوان این اصل را به کسانی تسری داد که دولت یا حکومت با آنها مخالف است—و کوبریک آن تهدید را آشکار میکند تا دیده و ارزیابی شود. گاهی زبان ساختگی (نادست) آزاردهنده میشود؛ بهنظرم کودکانه و مستعد تمسخر است و قطعاً از عناصر فکریتر داستان کم میکند. شاید برای کاستن از شدت موضوع استفاده شده، اما من قانع نیستم که مؤثر یا ضروری باشد. رمان به ما فرصت میدهد تا با خیال خود به وحشتی که این مفهوم میتواند ایجاد کند فکر کنیم، اما بهعنوان یک اقتباس سینمایی، این فیلم قالبی خلاقانه و قوی برای هر تفسیر ارائه میدهد و همراه با استفادهٔ قدرتمند از موسیقی کلاسیک — ازجمله بتهوون — و بازیگری پشتیبانِ قابلاطمینان، این یک اثر مهم سینمایی است.
فیلم بر اساس رمان آنتونی بورجس دربارهٔ الکس دِلارژ جوان و «دروگز»هایش ساخته شده؛ آنها به اطراف میروند، مردم را کتک میزنند و در اعمالِ اَبَرخشونت و روابط جنسی شرکت میکنند.
زبانِ اثر مخلوطی آیندهنگر از روسی، اصطلاحات محاورهای و واژههای ساختهشده است که بورجس به کار برد تا زبانِ آینده هرگز کهنه بهنظر نرسد. او آن را نادست نامید. تا پایانِ فیلم، چه بهخوبی و چه بهبدی، زبان را درخواهید یافت.
تذکر: این توضیحات ممکن است برای کسانی که فیلم را ندیدهاند خیلی جزئی باشد؛ بنابراین توصیه میکنم بعد از تماشای فیلم آن را بخوانید.
الکس خشونت، سکس و بتهوون را دوست دارد. او رهبر یک دسته است و در بخش اولِ فیلم یک شب معمولی از کارهایشان را میبینیم: کتکزدن یک «وِک» (پیرمردِ حاشیهنشین)؛ شکستن به خانهٔ نویسندهای و کتکزدن او و مجبور کردنش به دیدن تجاوز به همسرش (در رمان این نویسنده اصطلاح «A Clockwork Orange» را ابداع میکند)، سپس بازگشت به کروا میلکبار.
خانهٔ الکس را میبینیم: والدینش زوجی کسلکننده و منفعلاند. اتاقِ او پر از وسایل مدرن است، از جمله یک مارِ خانگی! او یک سیستم صوتی پیشرفته دارد که قطعهٔ موردعلاقهاش—سمفونی نهم بتهوون—را با آن گوش میدهد.
در گروهش نارضایتی وجود دارد که الکس به آن با خشونت پاسخ میدهد. با این حال، پس از تثبیت رهبریاش، الکس و دار و دستهاش دوباره به شرارت میپردازند. الکس در خانهٔ زنی مرتکب قتل میشود اما توسط همدستههایش زندانی و به پلیس تحویل داده میشود. او دستگیر و به ۱۴ سال زندان محکوم میشود. دو سال بعد، دولت جدید برای حل مشکل ازدحام زندانها وعدهای داده و از تکنیکی نوین استفاده میکند که باعث میشود مجرم در مواجهه با تصاویر خشونتآمیز بیمار شود (تکنیک لودوویکو). الکس برای اینکه پس از دو هفته آزاد شود، داوطلب این درمان میشود.
بعد از دو هفته درمان، نمونهٔ تحقیرآمیزی از اثربخشی آن در حضور زندانبانان و کشیشِ زندان که مخالف درمان است ــ به این دلیل که ارادهٔ آزاد افراد را میرباید ــ به نمایش درمیآید. الکس آزاد میشود.
وقتی به خانه برمیگردد میبیند وسایلش توقیف شده، مارش مرده و اتاقش به مستاجری با قرارداد دو ساله واگذار شده است. بیخانمان و بدون وسایل، دو نفر از دروگزهای سابقاش را میبیند که انتقام میگیرند. زخمی و خونی، به خانهٔ نویسندهای میرسد که همانی است که همسرش قربانی تجاوز او شده و بعداً مرده پنداشته شده—نویسنده این مرگ را به تجاوز نسبت میدهد. چون در ابتدا افراد ماسک بهصورت داشتند، نویسنده او را نشناخته بود، اما بعدها درمییابد که چه کسی را پذیرفته و نقشهٔ انتقام میکشد و با کمک دوستانش سوختهای لازم را برای مخالفان روشهای علمیِ دولت فراهم میآورد.
الکس که از توانایی دفاع محروم شده، اکنون خودِ قربانی میشود.
اینکه الکس زنده میماند برای تماشاگران غافلگیرکننده نیست، زیرا داستان را روایت میکند؛ پس از اینکه تقریباً توسط قربانی قبلیاش کشته میشود، دولت مجبور است برای کاهش تبعات اقدام کند—درمان الکس باید معکوس شود. باید توانایی او در لذتبردن از خشونت بازگردانده شود.
امروزه دیدن این فیلم و درک اینکه چه چیزی در زمان انتشارش چنین جنجالی آفرید، دشوار است. خشونت و تجاوز وجود دارد، اما من در فیلمهای متداول چیزهای بسیار بدتری دیدهام و با معیارهای امروز این صحنهها نسبتاً مهربانانهاند—و وقتی با دیدی خنک نگاه میکنیم، بیشتر اشاره است تا نمایش کامل. احتمالاً اینکه فیلم اکنون بهراحتی در دسترس است نشانگر تغییر در آنچه «قابل قبول» قلمداد میشود است.
مانند همهٔ فیلمهای استنلی کوبریک، داستان با دقت ساخته شده است؛ موسیقی ترکیبی از سینثسایزر «فیوچریستیک» والتر کارلوس (که بعدها وندی کارلوس شد) و موسیقی کلاسیک و همچنین «Singin’ in the Rain» است — آهنگی که الکس هنگام تجاوز به همسر نویسنده میخواند.
این فیلم خوب ساخته شده و پر از طنز تلخ و پیامهایی دربارهٔ ارادهٔ آزاد افراد در برابر حقوق دیگران برای محافظت است؛ پیرامون اینکه دولت تا چه حد باید برای بازپروری پیش برود، اینکه آیا این واقعاً بازپروری است یا نه، و بحثهای مذهبی دربارهٔ سلبِ ارادهٔ آزاد انسانها.
در فیلم، هجوِ بازیهای سیاسی و مصلحتسنجیها، و رابطهٔ عشق-نفرت میان مطبوعات و قدرت وجود دارد؛ چگونگی اینکه مطبوعات میتوانند سلاحی علیه دولت باشند و بالعکس. نکتهای نیز هست دربارهٔ ایمان مطلق به اینکه خدا همیشه پاسخها را فراهم میکند اگر فقط صبور باشیم.
در نهایت، کنایهای هم به اصرار انسان بر این دارد که علم پاسخ همهچیز است—شاید این مهمترین دغدغهٔ کتاب و منبعِ عنوان آن باشد: «— تلاش برای تحمیل قوانین و شرایط مناسب یک موجود مکانیکی بر انسانِ رشدکننده و قادر به لطافت، بر این من با قلم-شمشیرم هجوم میبرم —.»
من این فیلم را توصیه میکنم.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران