برندهٔ ۵ جایزهٔ اسکار؛ در مجموع ۷ جایزه و ۷ نامزدی
فیلم The Bad and the Beautiful تا حدی شبیهِ «راشومون»ِ هالیوودِ قدیم است: سه شخصیت جلوی چهارمی حاضر میشوند تا دربارهی پنجمین نفر حکایتی تعریف کنند؛ سه روایت متفاوت اما درهمتنیده که نکتهی اخلاقی مشترکشان یکی است: جاناتان شیلدز (کرک داگلاس)، رئیس استودیو، آدمی است که بهراستی نفرتبرانگیز است و هر که او را بشناسد، به او خواهند تاخت.
هر یک از این حکایتها با ضمایمِ...
فیلم The Bad and the Beautiful تا حدی شبیهِ «راشومون»ِ هالیوودِ قدیم است: سه شخصیت جلوی چهارمی حاضر میشوند تا دربارهی پنجمین نفر حکایتی تعریف کنند؛ سه روایت متفاوت اما درهمتنیده که نکتهی اخلاقی مشترکشان یکی است: جاناتان شیلدز (کرک داگلاس)، رئیس استودیو، آدمی است که بهراستی نفرتبرانگیز است و هر که او را بشناسد، به او خواهند تاخت.
هر یک از این حکایتها با ضمایمِ مشابهی احاطه شدهاند: تهیهکننده فیلم، هری پبل (والتر پیجون)، با طعنه و ترحم با راوی سخن میگوید و او را برای ندیدنِ این حقیقت ملامت میکند که شیلدز در خفا نعمتی بوده است. بدون او، ستاره سینما، جورجیا لوریسون (لانا ترنر)، «مستی بیپناه و بازیگر نقشهای کوتاه» بود و او بود که او را ستاره کرد... «در هفت سال گذشته هر بار در بین ده نفر برتر محبوبیت قرار داشتهای. بله، جاناتان واقعاً تو را داغان کرد.»
به جیامز لی بارتلو (دیک پاول)، فیلمنامهنویسِ سابقِ تبدیلشده به رماننویس، گفته میشود: «جاناتان تو را نابود کرد. چیزی برایت باقی نمانده جز یک رمان پولیتزر و بالاترین دستمزدِ هر نویسندهای در هالیوود.»
و دربارهی کارگردان فرد امیل (بری سالیوان) گفته میشود: «او تو را از پشت دامنش برگردانَد، پس مجبور شدی تنها بایستی. و آنچه در دنیا داری فقط: یک همسر، شش فرزند، دو جایزه اسکار و هر استودیویی در شهر که دنبالِ تو افتاده. آهای، جاناتان تو را تباه کرد!»
با این حال، در هر سه مورد — بهویژه مورد سوم — به نظر میرسد شاکیان با وجود شیلدز به جایگاه کنونی رسیدهاند، نه به خاطر او. جورجیا و بارتلو بیتردید به او مدیوناند که به قلههای حرفهایشان رساندشان — هرچند شایان ذکر است که هر دو پیش از آن از جایگاهِ سادهی خود راضی بودند و علاقهای به صعود به این بلندیها نداشتند — و این به هیچوجه به شیلدز اجازه نمیداد در زندگی شخصیشان خرابکاری کند. و امیل را او از نظر حرفهای بهشدت اذیت کرد؛ از او استفاده کرد و سپس او را بیرون انداخت.
در ادامه معلوم میشود که طنز مقصودِ پبل تنها تا حدی درست است؛ شیلدز در واقع جورجیا را به هم ریخت، بارتلو را نابود کرد و به نحوی امیل را به پرتگاه کشاند. اینکه آنها خود را جمعوجور کردند و باز هم موفق شدند بیشتر نشانهی پشتکارِ آنان است تا نشاندهندهی نبوغ میداسوارِ شیلدز.
بهراستی، فیلم کمی در نمایشِ خودپسندیِ شیلدز خساست به خرج میدهد. بله، او سادهلوحانه تصور میکند میتواند خودش فیلم بسازد و در نتیجه شرکت شیلدز پروداکشنز را ورشکسته میکند، اما نشان داده میشود که او تنها به این دلیل شکست خورد که برای یک بار هم که شده آن آدمِ «تماماً یک عوضی، از پوست تا مغز» نبود—«جاناتانِ کارگردان، جاناتانِ تازهای بود. او تجسمِ شکیبایی بود؛ بردبار، خوشاخلاق، ملاحظهکار و با ملاطفت نسبت به گروه، بازیگران و نویسندهاش.»
علاوه بر این، شیلدز خود را از سرزنشِ عمومی با کنار گذاشتنِ فیلمِ موردنظر نجات میدهد و آن را اکران نمیکند. و هرچند روشن میشود که شیلدز بیش از آنچه آنها به او نیاز دارند، به جورجیا، بارتلو و امیل نیازمند است — و همچنین تلویحاً گفته میشود آنها ممکن است علیرغم همه دلایلِ ضدِ همکاری دوباره با او موافقت کنند —، هیچ دلیلی وجود ندارد که نشان دهد شیلدز برای همیشه تغییر کرده است.
دقیقا قبل از آنکه بیش از توانش خود را گرفتار سازد، نصیحت خوبی به او میشود: «برای کارگردانی یک فیلم، آدم نیاز به تواضع دارد. آقای شیلدز، آیا تواضع داری؟» اینکه پبل شرکتِ سابقِ شیلدز و آنچه او در حقِ دیگران انجام داده را با طعنه و مبالغه جلوه میدهد، در پاسخِ مثبت به این سؤال کمتر راهگشا است.
در مجموع، The Bad and the Beautiful شبیه همان فیلمی است که شیلدز آن را به خاک سیاه نشاند: از نظر فیلمنامه، تولید، تصویربرداری و... «زیبا» ساخته شده، اما در بیان آنچه واقعاً دربارهی سوژهاش میخواهد بگوید مردد است.
پ.ن. ده سال بعد گدار فیلم Le Mépris را ساخت که در آن روشِ خود را بهکار بست: برای نقدِ یک فیلم باید فیلمِ دیگری ساخت. رابطهی پرتنشِ تهیهکنندهی فیلمِ گدار (با بازی جک پالانس) با نویسنده و کارگردانش — که کارگردانِ خودِ فریتس لنگ بهصورت خودِ او ظاهر شده — تا اندازهای شبیه روابطِ شیلدز است؛ ضمن اینکه پالانس ـ با لباسِ مرتب و موی آراسته ـ گویی از داگلاس الگوبرداری کرده است. تفاوت این است که Le Mépris هیچگاه تظاهر نمیکند که تهیهکنندهی آنتاگونیستِ خود چیز دیگری جز یک آدمِ کاملاً نفرتانگیز است، درحالیکه The Bad and the Beautiful تلاش میکند شیلدز را همچون گرگی در لباسِ میش نشان دهد.
داستان از آنجا آغاز میشود که پبلِ بدبخت (والتر پیجون) جورجیا (لانا ترنر)، فرد (بری سالیوان) و بارتلو (دیک پاول) را در دفترش جمع میکند تا آنها را راضی کند برای آخرین بار برای دشمنشان، جاناتان شیلدز، فیلمنامه بنویسند، کارگردانی کنند و بازی کنند. آنها او را با تمام وجود متنفرند و پبل میداند کار دشواری پیش رو دارد. روش او این است که هر یک را یادآوری کند—و در عین حال ما را با شخصیتها و داستانهایشان آشنا سازد—که چگونه تحتِ نفوذِ شیلدزِ رؤیاپرداز، مرموز و عمیقاً خودخواه قرار گرفتهاند و چگونه خودخواهی و عزمِ او به هر یک کمک کرد به موفقیت برسند.
وینسنت مینیلی گروه بازیگری قدرتمندی را گرد هم آورده تا بهخوبی فیلمنامهی چارلز شن را اجرا کنند. فلاشبکها تقریباً همه چیز را عرضه میکنند: خیانت، نفاق، شور و عملاً تمام گسترهی احساسات و ضعفهای انسانی، در حالی که به تدریج تصویری از مردی شکل میگیرد که هیچچیز دربارهاش ساده نیست — و دربارهاش میتوان هم تحسین کرد و هم متنفر شد. با یادآوریِ اینکه چگونه به این نقطه رسیدهاند، پبل — که او هم از دستِ رئیسش خیلی آسیب دیده — امیدوار است آنها را قانع کند برای یک وداعِ آخر دور هم جمع شوند. آیا میتواند؟ آیا باید؟ آیا آنها باید؟
در این میان بازیگرانِ مکمل هم بسیار مؤثرند؛ از جمله گیلبرت رولاند در نقش «گائوچو» و حضور کوتاهِ گلوریا گراهام در نقش «رزماری». داگلاس در اوج است—آمبیشن و شدتِ شخصیتِ تهیهکننده را بیدقت و در عین حال بهطرزی گویا نشان میدهد و تصویری روشن از گذرا و بیرحم بودنِ دنیای هالیوود ارائه میکند. ترنر نیز در نقش زنی که برای موفقیت تا حدی هر کاری میکند عملکرد درخشانی دارد—آنگاه که به پوستوگوشت واقعیِ ثروت میرسد، اوضاع عوض میشود... آنچه این فیلم را برجسته میکند نویسندگیاش است—واقعگرایانه و باورپذیر است. بهراحتی میتوان این سناریوها را واقعی (هرچند کمی آراسته) تصور کرد و این دو ساعت سینما را طوری جلو میبرد که سریع میگذرد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران