در سال ۱۸۸۹، جهان در آستانهی کشفیات بزرگ فناورانه قرار دارد. در حالیکه بشریت بهسوی آینده دست دراز کرده، دشمنی مرموز به نام گارگویل که در آرزوی بازگرداندن شکوه امپراتوری از دسترفتهی آتلانتیس است، نقشهای برای تسلط بر جهان آغاز میکند.
نادیا با کمک مخترع جوانی به نام ژان روکه لارتیگ و کاپیتان نمو از زیردریایی ناتیلوس، باید برای نجات دنیا از دست گارگویل و نئو-آتلانتیس بجنگد.
بر اساس رمان «۲۰ هزار فرسنگ زیر دریا» اثر ژول ورن.
در سال ۱۸۸۹، جهان در آستانهی کشفیات بزرگ فناورانه قرار دارد. در حالیکه بشریت بهسوی آینده دست دراز کرده، دشمنی مرموز به نام گارگویل که در آرزوی بازگرداندن شکوه امپراتوری از دسترفتهی آتلانتیس است، نقشهای برای تسلط بر جهان آغاز میکند.
نادیا با کمک مخترع جوانی به نام ژان روکه لارتیگ و کاپیتان نمو از زیردریایی ناتیلوس، باید برای نجات دنیا از دست گارگویل و نئو-آتلانتیس بجنگد.
بر اساس رمان «۲۰ هزار فرسنگ زیر دریا» اثر ژول ورن.
اتمام: 1 اکتبر 2022
بیصبرانه منتظرم ببینم طرفداران این سریال چطور سعی میکنند توجیه کنند چند بار صحنههای عجیب روی صفحه ظاهر میشود.
از وقتی نقدِ Nostalgia Critic راجعبه فیلم Atlantis: The Lost Empire را دیدم (من فقط بخشهای نقدِ خودِ ویدیوها را دنبال میکنم) همیشه کمی کنجکاو بودم این سریال را ببینم، چون خیلی شباهت به آن فیلم داشت، هرچند سازندگان فیلم میگفتند حتی از وجود...
اتمام: 1 اکتبر 2022
بیصبرانه منتظرم ببینم طرفداران این سریال چطور سعی میکنند توجیه کنند چند بار صحنههای عجیب روی صفحه ظاهر میشود.
از وقتی نقدِ Nostalgia Critic راجعبه فیلم Atlantis: The Lost Empire را دیدم (من فقط بخشهای نقدِ خودِ ویدیوها را دنبال میکنم) همیشه کمی کنجکاو بودم این سریال را ببینم، چون خیلی شباهت به آن فیلم داشت، هرچند سازندگان فیلم میگفتند حتی از وجود این سریال خبر نداشتند. من عاشق آتلانتیس هستم و دلم میخواست سریال را خودم ببینم، اما پیدایش نمیکردم؛ چندان در دسترس نبود و قیمتش بالا بود. خوشبختانه دوبله را GKIDS بازنشر کرد و من آن را تهیه کردم و اینگونه شد که حالا اینجا هستم.
کلیت سریال خیلی خوب است، اما بهطور قطع لغزشهایی هم دارد. به نظرم قویترین نقطهٔ سریال شخصیتها هستند. ژان قهرمانِ استانداردی است، ماری خیلی بامزه است، و نایدا… بعداً به او میپردازم؛ اما واقعاً گروهِ گراندیس احتمالاً بهترین بخش سریال برای من بود. فکر میکردم در ابتدا مثل تیم راکت در پوکمون باشند: یک سهتایی خندهدار که تلاش میکنند به داراییهای محبوب یکی از شخصیتها دست پیدا کنند. اما در طول سری، آنها تبدیل به شخصیتهایی پیچیدهتر و دلسوزتر از تیم راکت شدند. مثلاً فکر نمیکنم جیمز و میاوت به خاطر آنکه حاضرند خودشان را فدا کنند، جسِی را کتک بزنند؛ چنین چیزی بینشان دیده نمیشود. دیدن رابطهٔ آنها با بچهها خیلی دوستداشتنی بود و تعاملات شخصیتها را واقعاً دوست داشتم. همچنین گارگویل یک ضدقهرمان عالی و تهدیدآمیز بود؛ فقط نمیفهمم هدف از آن قتلهای تصادفی وقتی ماری معرفی میشود چه بود و هرگز انگیزههایش توضیح داده نمیشود، اما این نکته خیلی کوچک است.
جایی که نارضایتیام شروع میشود در سریالی به نام «نادیای: راز آب آبی» خودِ نادیا است. او بهشدت ناخوشایند و کاملاً غیرمنطقی است. میفهمم که او میخواهد طبیعت را محافظت کند و دلیل واکنشش وقتی خدمه یک بچهٔ گوزن را برای خوردن میآورند را هم میفهمم، اما هر بار که کسی برای بقا گوشت میخورد یا در دفاع از خود کسی را میکشد او فوراً آنها را قاتل مینامد. نادیا سه بار بهحق توسط گراندیس، کاپیتان نِمو و حتی ماری بابت این رفتار بازخواست میشود! یکبار یا دو بار که شخصیت درس میگیرد قابل قبول است، اما وقتی چند بار تکرار میشود از صداقت داستان کم میشود. فکر میکنم آخرین باری که او واقعاً اینقدر خودخواهانه رفتار کرد، زمانی بود که فهمید نِمو پدرش است و از او جدا شد. پس انگار دوباره به همان الگوی سابق بازمیگردد: کودکی خودخواه که فکر میکند درست میگوید و مهارتهای پایهٔ بقا را که در شرایط جزیره به نفع خودش است، رد میکند—در حالی که این مهارتها در واقع به او بیشتر کمک میکنند تا به طبیعت آسیب بزنند. او آنقدر لجبازانه برای «حفظ زندگی» غرور دارد که حتی پیامدهای زندگی در یک جزیره متروکه را هم در نظر نمیگیرد و وقتی ژان از مغزش استفاده میکند تا زنده بمانند، به خشم میافتد. اما در حدود سی درصد مواقع که قابل تحمل است، نقش اول زنِ نسبتاً خوبی است. فکر میکنم قسمت 24 نقطهٔ شکست من نسبت به این شخصیت بود. ظاهراً خودِ سریال هم تا حدودی با من موافق است، چون در خلاصهٔ قسمت 25 راوی مستقیم از رفتارهای خودخواهانهٔ او حرف میزند و ژان بالاخره وقتی نادیا از خوردن گوشت امتناع میکند محکمتر میایستد. در همان قسمت، نادیا وقتی ژان از قارچها مست میشود بالاخره نسبت به او نرمتر میشود، نه در آن چندین باری که ژان برای او جانش را به خطر انداخت، مانند دفعهای که گروه گراندیس او را گرفتند یا وقتی او را از نیو آتلانتیس نجات داد. و این واقعاً ناراحتکننده است که نقطهٔ محوری در رابطهٔ ژان و نادیا در یک قسمت نهچندان قوی رخ میدهد. قسمت 26 نسبتاً بامزه بود و بخشهای انیمیشنی خوبی داشت، ولی کاش داستان طوری تنظیم شده بود که بوسه در همان قسمت اتفاق بیفتاد و قسمت 25 صرفاً به پیشزمینهٔ نادیا اختصاص مییافت—که واقعاً باید خیلی زودتر در سریال مطرح میشد. همچنین بخش جزیرهٔ سریال را در ابتدا زیاد دوست نداشتم، چون آن زمان بود که متوجه شدم گروه گراندیس چقدر به دینامیک گروه اضافه میکردند و دوست نداشتم وقتی سریال جمع شخصیتها را به نادیا، ژان و ماری محدود میکند. آنجا نادیا واقعاً روی اعصابم رفت چون تعادل لازم وجود نداشت و این همان چیزی بود که در نهایت باعث افت سریال برای من شد. بازگشت گروه گراندیس خوشایند بود و آنها هنوز سرگرمکننده بودند، اما هیچیک از قسمتهای جزیره واقعاً در پیشبرد داستان نقش نداشتند که این تعجبآور است. تا آن لحظه هر قسمت بهطور طبیعی داستان را جلو میبرد و سرگرمکننده هم بود. اما قسمتهای جزیره انگار فقط سرگردانی تا رسیدن به خطوط داستانی واقعاً جذاب هستند. اگر از اول سریال بهصورت اپیزودیک کار میکرد و فقط گهگاه یک قسمت داستانمحور جدی داشت، این افت آنقدر دردناک دیده نمیشد. واقعاً سخت بود اگر حداقل یک صحنه میداشتند که گارگویل دنبال آب آبی بگردد و از پیدا نکردنِ آن برای چهار ماه عصبانی شود؟ متأسفانه این قسمتهای جزیره صرفاً فیلر هستند!
علاوه بر این، انیمیشن در این بخشها شروع به ناپایداری میکند. یک قسمت انیمیشن بسیار دقیق و روان دارد، قسمت بعدی شلخته و خشک است. نظریهٔ شخصی من این است که ناظران تولید، با بهترین انیماتورها روی قسمتهای مهمتر و بصریمحور کار کردهاند و برای بقیهٔ قسمتها بودجه را کاهش دادهاند و به انیماتورهای کمتجربهتر واگذار کردهاند.
گارگویل در این قسمتهای پایانی نقش چندانی ندارد که خندهدار است. یعنی چرا یک ضدقهرمان خوب و تهدیدآمیز را معرفی میکنی و بعد تا زمان شروع دوبارهٔ خط داستانی او را فراموش میکنی؟ اگر میخواستند بین قسمتهای مهم نفس بکشند، حداقل میتوانستند نفس کشیدنِ معقولی به بیننده هدیه دهند. همچنین وقتی گروه به آفریقا میرسند، نادیا در قسمت 32 با یک مرد جدید آشنا میشود که توجه ژان را جلب میکند—در حالی که از 39 قسمت این سری، معرفی چنین خط داستانی در این زمان خیلی دیر است چون رابطهٔ ژان و نادیا دیگر به حدی رشد کرده که چنین چیزِ ناگهانیای معنا نداشته باشد. شاید اگر چنین خطی در یکی از 15 قسمت اول مطرح میشد، منطقیتر بود و نادیا را منفور نشان نمیداد. همچنین قسمت 33 بازگشت گونزالز، معشوق سابق گراندیس، را آورده که فکر میکنم اگر مراقب نباشی میتواند هر آدم طماعِ کلیشهای را نمایندگی کند؛ بهتر بود فقط در فلشبکهای گراندیس ظاهر میشد تا اینکه بهعنوان یک ناجورِ فراموششدنی و کلیشهای در یک قسمت نسبتاً معمولی بیاید. این قسمت همچنین باعث شد بفهمم نادیا از رشدِ رابطهاش در جزیره هیچ چیز نیاموخته است و عملاً آن قسمتهای جزیره بیفایده بودهاند. قسمت 34 انصافاً نسبتاً خوب بود؛ یک موزیکال که انتظارش را نداشتم. قسمتهایی که نادیا هرچه بیشتر از آواز وحشتناکِ عاشقانهٔ ژان عصبانی میشود، واقعاً خندهدار بود. کاش گراندیس هم یک آهنگ داشت در کنار هانسون و سانسون، ماری، ژان و نادیا. ژان در سه آهنگ حضور داشت: دو سولو و یک دوئت با نادیا. کاش برای تصاویر آهنگها صرفاً از کلیپهای تصادفی قسمتهای قبلی استفاده نمیکردند، اما چه میشود کرد، پنج قسمت پایانی در دیدرساند.
بعدها فهمیدم که قسمتهای جزیره واقعاً فیلر بودهاند و خالق اصلی اثر کنترلی روی آنها نداشته است. این خیلی چیزها را توجیه میکند. همچنین خدمهٔ ناتیلوس در چند قسمت آخر بدون هیچ مقدمهای بازمیگردند و حتی توضیح نمیدهند که چطور از آخرین مواجههشان جان سالم به در بردند یا حتی به رویدادهای «الکتراِ خائن» (دومین قسمت برتر کل سری) اشارهای نمیکنند و همهٔ آن را کنار میگذارند و به نفع نماهایی شبیه به اوانگلیون که بسیار از بقیهٔ سریال فاصله دارند، پیش میروند. میخواستم به این سری نمرهٔ 7 از 10 بدهم، اما دو قسمت آخر واقعاً خوب بودند. اما آیا تا به حال یک پایان خیلی خوب داشتهاید که در آخرین پنج دقیقه خراب شود؟ بله، این یکی همان است.
آشکار میشود که کاپیتان نِمو و الکترا با هم بچهدار شدهاند که کاملاً ناگهانی و بیپایه است. پس ظاهراً توطئهچینی علیه کاپیتان، شلیک به او از فاصلهٔ نزدیک و عمداً خواستار مرگ دخترش بودن هیچ معنایی ندارد و الکترا همچنان موقعیتش را حفظ میکند و کاپیتان هم دیگر او را متفاوت نمیبیند و طوری رفتار میکند که آن اتفاق هرگز نیفتاده است. کاپیتان نِمو آشکارا میگوید که خودش را بهعنوان یک پدرِ نمونه برای او میداند و با توجه به اینکه بقیهٔ سری سعی میکنند «الکتراِ خائن» را فراموش کنند، آنها حرفِ نِمو را هم نادیده میگیرند و زن را باردار میکنند که او را بهعنوان یک پدر میبیند. و از ماری و سانسون هم نگویید! بگذارید بگویم که من از جفت شدن ماری و سانسون خوشم آمد؛ دیدن این مرد معمولاً خودشیفته که خودش را برای این کودک پایین میآورد جذاب بود و تعاملاتشان واقعاً بامزه بود. ولی بدون شک من اصلاً تصور نمیکردم این مرد 28 ساله و این دختر 4 ساله یک جفتِ رمانتیک باشند! در پایان وقتی دوازده سال میگذرد، معلوم میشود آنها ازدواج کردهاند و ماری باردار است در حالی که هنوز 17 سال دارد… هفده ساله! حتی اگر آن مشکل عظیم را نادیده بگیریم، هیچگونه مقدمهچینی برای این وجود نداشت؛ انگار این نتیجه را از هوا درآوردند فقط برای اینکه یک «خداحافظی» داشته باشند، بدون اینکه به این فکر کنند که اجازه دادند این مرد چهل ساله، دختری زیر سنِ قانونی را باردار کند! این احتمالاً در همان سطح نفرتآورِ خداحافظیِ Voltron: Legendary Defender است (که بهعنوان کیورِ بَیت مورد انتقاد قرار گرفت) و اینجا مستقیماً به مرزِ کودکآزاری میزند.
وای، این بحث مرا خیلی برانگیخت. اما در کل سریال خوبی است. تنها چیزهایی که واقعاً از آن متنفرم نادیا و برخی لحظاتی هستند که آشکارا به نظر میرسد در خدمتِ چشمچرانیِ طرفداران روی نوجوانان تنظیم شدهاند، هرچند حداقل اینها محور اصلی نیستند. بیشتر از اینکه عاشقِ آن قسمتهای جزیره نباشم، از آنها ناامیدم. با وجود مشکلات بزرگ، همچنان این سریال را دوست دارم. شاید در آینده نمرهٔ پایینتری به آن بدهم چون شاید نکات منفی با زمان بیشتر توی ذوق بزنند، اما خوشحالم که بالاخره آن را دیدم.
همچنین «معمای قارهٔ گمشده» شاید یکی از بهترین قسمتهای تلویزیون باشد که تا به حال دیدهام — پس سریال همچنان این برگ برنده را دارد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
باکس دانلود
فصل 1پایان سریال
در صورت بروز خطا یا مشکل در دانلود فصل، اپلیکیشن را بهروزرسانی کنید.
دیدگاه های کاربران