دکتر «کینگ شولتز» (کریستوفر والتز) آزادی یک برده سیاه پوست بنام «جنگو» (جیمی فاکس) را می خرد، و به او کمک می کند تا همسرش را که در چنگ یک مزرعه دار ثروتمند و بی رحم بنام «کلوین کندی» (لئوناردو دیکاپریو) است، نجات دهد...
دکتر «کینگ شولتز» (کریستوفر والتز) آزادی یک برده سیاه پوست بنام «جنگو» (جیمی فاکس) را می خرد، و به او کمک می کند تا همسرش را که در چنگ یک مزرعه دار ثروتمند و بی رحم بنام «کلوین کندی» (لئوناردو دیکاپریو) است، نجات دهد...
آمریکا، اواسط قرن نوزدهم، درست پیش از جنگ داخلی. زمستان. دو قاچاقچی برده سوار بر اسب دستهای از بردگان زنجیرشده را در گسترهای نامشخص از تگزاس میرانند. شبی در میان جنگل با مرد آلمانی خوشبرخوردی برخورد میکنند که روی ارابهاش دندانپزشکی نمایشی نصب کرده است و خودش را دکتر کینگ شولتز معرفی میکند (نقش را کریستف والتز بازی میکند، با همان لبخند مرگبار که در...
آمریکا، اواسط قرن نوزدهم، درست پیش از جنگ داخلی. زمستان. دو قاچاقچی برده سوار بر اسب دستهای از بردگان زنجیرشده را در گسترهای نامشخص از تگزاس میرانند. شبی در میان جنگل با مرد آلمانی خوشبرخوردی برخورد میکنند که روی ارابهاش دندانپزشکی نمایشی نصب کرده است و خودش را دکتر کینگ شولتز معرفی میکند (نقش را کریستف والتز بازی میکند، با همان لبخند مرگبار که در Inglourious Basterds جایزه اسکار را برایش به ارمغان آورد). او با مودبانهترین حالت ممکن با فروشندهها صحبت میکند، اما مشکل از زبان نیست؛ واژگان او وسیعتر از درک مردان سادهای است که روبهرویش ایستادهاند. شولتز بهدنبال همان قاچاقچیان است و مشخصتر از همه بهدنبال یکی از بردگان: جانگو (جیمی فاکس). وقتی شولتز برای خرید جانگو اقدام میکند، با بدگمانی و تهدید اسلحه روبهرو میشود؛ ظرف چند لحظه یکی از قاچاقچیان کشته و دیگری بیهوش میشود. شولتز زنجیر جانگو را باز میکند، اسب و لباس مرد کشتهشده را به جانگو میدهد، به قاچاقچی باقیمانده پول میپردازد و سپس کلید زنجیر را به سایر بردگان میاندازد و دو انتخاب پیش رویشان میگذارد: یا بردهٔ مجروح را سی مایل راه ببرند تا به نزدیکترین شهر و درمان برسد، یا خود را آزاد کنند، سر قاچاقچی مجروح را با اسلحهای که شولتز گذاشته از تن جدا کنند، جسدها را دفن کنند و با ستارهٔ قطبی بسوی ایالتهای شمالی فرار کنند. آنها گزینهٔ دوم را انتخاب میکنند.
جانگو آزادشده (Django Unchained) فیلمی وسترن در سرزمینهای بردهداری جنوبِ ایالات متحده است و جدیدترین اثر کوئنتین تارانتینو، فیلمسازی که از نسل ایکس سینماست. تارانتینو که همواره از زیرژانرهای گِرایندهاوس و اسپگتی وسترن تأثیر پذیرفته، اینبار خودش فیلمی در آن سبک ساخته است؛ اگر طرفدار تارانتینو باشید فیلم لذتبخش است، هرچند بعید میدانم کسانی که نسبت به تارانتینو شک دارند با دیدن این فیلم نظرشان عوض شود؛ در واقع احتمالاً همان نکاتی را که برخی دربارهٔ او دوست ندارند تقویت خواهد کرد.
دکتر شولتز درواقع دندانپزشک نیست («پنج سال است دندانپزشکی نکردهام»، در حالی که با جانگو کنار یک جرعه آبجو این را میگوید)، بلکه یک شکارچی جایزهگو است و بسیار خطرناک. او دنبال برادران بریتل است، گروهی قاتل که اکنون بهعنوان ناظران مزارع کار میکنند. او نمیداند آنها چه شکلیاند، اما میداند اخیراً در مزرعهٔ کاراکان کار میکردهاند؛ به همین خاطر بهدنبال جانگو میگردد، چون جانگو میتواند آنها را نشان بدهد. شولتز طرفدار بردهداری و افکار واپسگرای جنوبی نیست و پیشنهادی به جانگو میدهد: اگر جانگو کمک کند برادران بریتل را پیدا و بکشند، شولتز او را مثل یک مرد آزاد رفتار خواهد کرد، ۷۵ دلار به او خواهد داد و آزادیاش را رسماً تأیید خواهد کرد. در طول مسیر، شولتز به جانگو هنر تیراندازی و سختیهای کار شکارچی جایزه را میآموزد و جانگو در این کار طبیعی نشان میدهد. وقتی دنبال بریتلها میروند، شولتز دربارهٔ نقشهٔ جانگو پس از آزادی کنجکاو میشود و معلوم میشود جانگو همسری دارد و قصد دارد پس از آزاد شدن همسرش را پیدا و او را آزاد بخرد. آنها پیشتر از مزرعهٔ کاراکان فرار کرده بودند اما دستگیر، برند خورده و جداگانه فروخته شدهاند. شولتز که خود را مسئول آزادی جانگو میداند، پیشنهاد دیگری میدهد: اگر پروندهٔ بریتل خوب پیش برود آزادی جانگو را تضمین میکند، اما اگر جانگو تا زمستان پیش او باقی بماند و با هم به شکار جایزهها بپردازند و پول درآورند، شولتز در یافتن همسرش کمک خواهد کرد.
فیلم غالباً مجموعهای از سکانسهای مستقل و بسیار پرداختهشده را ارائه میدهد — بعضی خندهدار، بعضی پرتنش و بعضی سرشار از اکشن — که در حدود سه ساعت کشیده شدهاند (هرچند مانند بیشتر فیلمهای تارانتینو با سرعت میگذرند). این سکانسها با روایت نسبتاً سادهٔ انتقام/نجات و در بستری جغرافیای گسترده به هم پیوند خوردهاند؛ قالبی شبیه به بسیاری از آثار تارانتینو و بسیار نزدیک به Inglourious Basterds که میتوان آن را تقریباً همخانوادهٔ این فیلم دانست، با وجود تفاوت گسترده در زمان و مکان. مانند Inglourious Basterds، جانگو آزادشده کمی طولانیتر از نیازِ داستان است، چون تارانتینو هر صحنه را مانند یک مینیفیلم مستقل میبیند و هر صحنه را با دیالوگها و مونولوگهای طولانی یا با نشاندادن کارهای روزمرهٔ شخصیتها برای اثر دراماتیک یا کمدی جلوه میدهد. نه هر صحنهای کاملاً لازم است، اما این ویژگی بهوضوح جزو سبک تارانتینوست؛ اینکه این ویژگی را عیب بدانید یا امتیاز بستگی به سلیقهٔ تماشاگر دارد. شخصاً صدای نویسندهٔ تارانتینو را دوست دارم و میتوانم ساعتها این صحنهها را تماشا کنم (واقعاً یک روز فیلم را سه بار دیدم)، اما میفهمم کسانی که از وجود یک فیلم کوتاهتر و جمعوجور در دل این دیالوگها حسرت میخورند چرا چنین احساسی دارند.
بازیها در سراسر فیلم خیرهکنندهاند: از جیمی فاکس و کریستف والتز تا نقشهای منفی برجستهٔ لئوناردو دیکاپریو در نقش «مسیور» کالوین کندی، مالک هولناک مزرعهٔ «کندیلَند» که اسناد مالکیت همسر جانگو آنجاست، و ساموئل ال. جکسون در نقشی شاید حتی سیاهتر بهعنوان استیفن، بردهٔ سالمندِ خانه که فرهنگ و رنج قوم خود را فروخته و برای اندکی موقعیت مادی خود را فدا کرده است. دان جانسون در نقش بیگ ددی، نجیبزادهای نمایشنما از تنسی، درخشان و کمدیساز است؛ چند نقش کوتاه دلپذیر هم از بازیگرانی چون جیمز رِمار، جونا هیل، جان جارات و مایکل پارکز دیده میشود. تارانتینو هم مانند همیشه در یک نقش کوتاه ظاهر میشود؛ نه چنان جذاب که فکر میکند اما آنقدر هم بد نیست. حضور کوتاه فرانکو نِرو، جانگوی اصلی فیلم کلاسیک ۱۹۶۶ سرجیو کوربوچی، برای من با هیجان همراه بود؛ حتی موسیقی آغازین و نمایش عنوانبندی هم به فیلم اول ارجاع میدهد.
انتقادهایی که احتمالاً متوجه فیلم خواهد شد دو مورد است: خشونتِ بسیار بالا (یک درگیری آتشین خاص از نظر پاشش خون شدیدترین صحنهای است که از زمان درِ آسانسور در The Shining دیدهام) و استفادهٔ فراوان از کلمهٔ «نِیگر» (N-word)، که از سکانس اول تا آخر بارها بیان میشود. به نظرم هیچکدام از این انتقادات بیپایه نیستند؛ خشونت عمدتاً به صورت اغراقشده و کارتونی ارائه شده است. سرها، رگها و اندامها بر اثر برخورد گلوله مانند هندوانههای منفجرشده میترکند با صدای اغراقآمیز «بلااپ!» و خون بهطرزی غیرواقعگرایانه شفاف و شیرینکی مانند نشان داده میشود. و اگر داستان در بستری از بردهداری در جنوب آمریکا در قرن نوزدهم روایت میشود، شنیدن بارها و بارهاِ آن کلمهای که بازتابدهندهٔ زبانِ تبعیضآمیز آن زمان است، طبیعی است. به خاطر داشته باشید که همانگونه که Inglourious Basterds فانتزی انتقامِ یهودیان ستمدیده از نازیها بود، این فیلم نیز داستان قدرتگیری مرد سیاهپوستِ بردهشده در برابر ناظران سفید و سادیست اوست.
اگر طرفدار تارانتینو هستید، احتمالاً از جانگو آزادشده خوشتان خواهد آمد. اگر وسترن، بهویژه وسترنهای خونیِ اسپگتیِ اواخر دههٔ شصت را دوست دارید، احتمالاً از آن لذت خواهید برد. اگر مثل من هم طرفدار تارانتینو و هم طرفدار وسترن هستید، این فیلم انتخاب بیچون و چرایی است.
در یک عبارتِ کوتاه: فیلم سرشار از سرگرمی و در عین حال تکاندهنده است؛ بازیها عالیاند و تارانتینو لایههای خشونت و انسانزداییِ نظام بردهداری را با تبحری محکم نشان و نقد میکند.
فیلمی که از ابتدا تا پایان سرگرمکننده است. من طرفدار آثار تارانتینو هستم و انتظار داشتم از دیدنش لذت ببرم، اما چیزی که شگفتزدهام کرد این بود که خشونت چطور تا این حد «خنک» و قابلتماشا ارائه شده است؛ از سکانسهای خون و خشونت تا بازیها و فیلمبرداری، همه عالیاند. کل بازیگران نقشهای خود را بهخوبی ایفا کردهاند، بهویژه ساموئل ال. جکسون و جیمی فاکس؛ لئوناردو دیکاپریو و کریستف والتز هم درخشاناند. حتی اگر از انفجار و بزنبزنها خوشتان نیاید، از تماشای این فیلمِ خوب نوشتهشده، کارگردانیشده و بازیشده سه ساعته پشیمان نخواهید شد.
یکی از بهترین فیلمهایی است که اخیراً دیدهام؛ انفجاری تمامعیار از تارانتینو. شروع نسبتاً غیرمنتظره و بسیار خندهدار فیلم از همان ابتدا توجهتان را جلب میکند و از آن به بعد تقریباً سه ساعت لذت خالص است. بازیگران اصلی نقشهایشان را بسیار خوب ایفا میکنند: کریستف والتز بهعنوان دکتر شولتز بیتکلف و بامزه بدون اینکه مضحک شود، جیمی فاکس در نقش جانگو فوقالعاده و لئوناردو دیکاپریو بهخوبی نقش مالک مزرعه و تاجر برده را بازی میکند. فیلم با ترکیبی از دیالوگهای جذاب، لحظات بامزه و اکشن اغراقآمیز همراه است. تارانتینو البته در استفاده از کلمهٔ نژادپرستانه و خونریزی بیش از حد اغراق میکند، تا حدی که کارتونی میشود، ولی این اغراق بخشی از زبان سینمایی اوست که یادآور این است «این فقط یک فیلم است».
فیلم مایهٔ سرگرمی من بود؛ داستان محکم و غیرقابلپیشبینیای داشت، اما به سطح چند اثر موردعلاقهٔ تارانتینو نرسید. خشونت مشخصهٔ آثار او اینجا نیز هست، در برخی جاها تا حد کارتونیزه شدن. ممکن بود بسیاری از شخصیتها به شکلِ کلیشهای نمایش داده شوند، اما فیلمنامه از این دام پرهیز کرده است. شخصیتِ مالکِ مزرعه (دیکاپریو) ظالم و بیرحم است، اما لحظاتی از انعطافپذیری نسبت به وضعیت بردگانش نیز دارد، و بردهٔ پیرِ خانه بیش از آنکه برده باشد گویی نقش صاحب را بازی میکند. شیمی بین دو شخصیت اصلی در کارِ مشترکشان بهخوبی شکل میگیرد و دیدنی است. اگر تحمل نمایشِ خشونت و نژادپرستی تاریخیِ تصویرشده را دارید، دیدنش ارزش دارد.
تارانتینو با شجاعت به تبعیض خونین علیه سیاهان میپردازد و در انتها با صحنهٔ پایانی نوعی تخلیهٔ احساسی ایجاد میکند که درخشان است. از موسیقی تاثیرگذار آغازین تا خشونت بیوقفه، فیلم تصویری چندوجهی از جامعهٔ آزاردهندهٔ آمریکا ارائه میدهد. اجرای monstruous لئوناردو دیکاپریو و تقریباً بینقص کریستف والتز از دلایل اصلی جذابیت فیلماند، اما فیلمنامهٔ تارانتینو که انتقام و نژادپرستی را عمداً درهم میآمیزد و در نهایت کاری میکند تا تحقیرکنندگان بردگان مسخره به نظر بیایند، فوقالعاده است. در کنار «Pulp Fiction»، این یکی از بهترین آثار تارانتینوست.
این فیلم در دوران تاریک تاریخ آمریکا رخ میدهد. همهٔ بازیگران نقشهایشان را چنان خوب اجرا کردهاند که تماشاگر احساس میکند در ردیف اول نشسته و آنزمانه را زندگی میکند.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران