داستان که در سال ۱۹۷۶ تا ۱۹۹۴ اتفاق میافتد، درباره دوستی یک دختر کوچولوی ۸ ساله و مرد ی ۴۴ ساله است که در نیویورک زندگی میکند.داستان بیشتر حول زندگی این دو نفر است ، از وقتی دخترک ۸ ساله است تا وقتی ۲۶ ساله شود و نامه هایی که بین این دو نفر رد و بدل میشود. این انیمیشنبر اساس یک داستان واقعی ساخته شده است.
داستان که در سال ۱۹۷۶ تا ۱۹۹۴ اتفاق میافتد، درباره دوستی یک دختر کوچولوی ۸ ساله و مرد ی ۴۴ ساله است که در نیویورک زندگی میکند.داستان بیشتر حول زندگی این دو نفر است ، از وقتی دخترک ۸ ساله است تا وقتی ۲۶ ساله شود و نامه هایی که بین این دو نفر رد و بدل میشود. این انیمیشنبر اساس یک داستان واقعی ساخته شده است.
مری و مکس — من غمگینام یا شاد؟ آیا من فیلسوفم؟
درک آدمهای عجیب سخت است. راستی، من خودم عجیبم. درک آدمهای معمولی هم سخت است. مدت زیادی افسرده بودهام. نه افسردگی گذرا که مثلاً «الان حالم خوب نیست ولی همهچیز درست میشود»، بلکه چیزی مثل «خیلی بدم و غمگینم؛ احتمالاً دیگران مرا غیرعادی میدانند. ولی من هم دیگران را غیرعادی میبینم.» من افسرده نیستم بهخاطر...
مری و مکس — من غمگینام یا شاد؟ آیا من فیلسوفم؟
درک آدمهای عجیب سخت است. راستی، من خودم عجیبم. درک آدمهای معمولی هم سخت است. مدت زیادی افسرده بودهام. نه افسردگی گذرا که مثلاً «الان حالم خوب نیست ولی همهچیز درست میشود»، بلکه چیزی مثل «خیلی بدم و غمگینم؛ احتمالاً دیگران مرا غیرعادی میدانند. ولی من هم دیگران را غیرعادی میبینم.» من افسرده نیستم بهخاطر عجیب بودنم — افسردهام بهخاطر زندگی، همانطور که هست. بهطور نامطمئن، هم مریام و هم مکس.
مری — وضعیت ذهنیام:
فشاری تحملناپذیر در سرم هست؛ انگار نمیتوانم سرم را کاملاً عمودی نگه دارم. این احساس خیلی سنگین است، انگار روح نامرئیای سرم را به پایین میفشارد و چشمهایم را رو به زمین میبرد. دندانها و فکام خشک و سفتاند. خواب بهترین راه فراری است تا واقعیت از حالت واقعی خارج شود و آرام بگیرم. وقتی کسی از معنی زندگی حرف میزند، گریه میکنم؛ وقتی آدمها دور و برم هستند، لبخند میزنم — واکنشی خودبهخود. شاید چون در ذهن مکسام و در روح مری.
مردم احتمالاً افسردگی را اشتباه میفهمند؛ یا دقیقتر بگویم — هیچ تصوری از کارکرد واقعی آن در ذهن آدم مبتلا ندارند. فکر میکنند آدم دیوانه است یا تظاهر میکند که مشکلی دارد — «افسردگی چیز جدی نیست».
من مریام:
حاضر هستم زندگیام را تمام کنم، خودم را بکشم، در سرمای مطلق زندگی بمیرم. در دنیا آدم خوب و خوشبختی وجود ندارد، هیچ کاری خندهدار و لذتبخش نیست. اما این کار را انجام نمیدهم. داروها واقعاً مفیدند؛ مغزمان را تغییر میدهند. دوست دارم در اتاقی بسته باشم، نمیخواهم غذا بخورم، بهندرت میخوابم ولی همیشه خستهام. آرزویم فقط این است که از لحاظ جسمی کوچکتر شوم، مثل نقطهای در هیچجا شوم و همه چیز را فراموش کنم. سردرد دارم. چند روز است که تقریباً چیزی نخوردهام، ناراحتم، ناموفق و در همه جنبهها بد. زندگی بیمعنی است. ما به دنیا آمدهایم، قرار است بمیریم، ما هیچیم. منزویام، درگیر افکار وحشتناک (از دید خودم وحشتناک) هستم. این افکار تا حد ممکن طبیعیاند. حق با من است اما هیچکس مرا نمیفهمد. تظاهر به خوشحالی، خنده و بودن آدمی شوخ و اجتماعی بعد از مدتی حالم را بدتر میکند. اولین کاری که میخواهم بکنم این است که دیوارهای اطرافم را هل بدهم، درد بکشم، تنها بمانم و هیچ کاری نکنم — چون هیچ کاری برای انجام دادن نیست. تنها دوستی که به او ایمان داشتم ناامیدم کرد. هیچکس اهمیتی نمیدهد. وضعیت بعدی این است که سعی میکنم «عادی» باشم. بهجای سفر، لوازم آرایشی الکی میخرم. با مردم حرف میزنم و مثل آنها رفتار میکنم. تظاهر به خونسردی و کامل بودن. بانمک، برونگرا. همهچیز خراب میشود چون این من نیستم. ادامه بده!
حالا مکسام:
آلبرت اینشتین گفته بود تنها دو چیز بینهایت است: کیهان و نفهمی بشر. من با او موافقم. من متفاوتام، شاید حتی باهوش، سعی میکنم دنیا را بفهمم. شاید دیگران هم همینطورند. متفاوت و همچنین تلاشگر. من شکلات دوست دارم، دوستی ندارم، در دنیا عدالت نیست. اضطراب و نوسان خلق چیزهای سادهای نیستند. احساسات غیرقابلپیشبینی و قویاند، اما تعریفشده نیستند. تسلیم شدهام. روانپزشکم به من دستور میدهد که در زندگی واقعی چطور رفتار کنم: «این خوب است، آن بد است، در این وضعیت باید گریه کنی، در این یکی باید بخندی، در این یکی باید شبیه آدم کتابی شوی.» حتی دفترچهای داشتم که در آن «راهنمای رفتار» مینوشتم. مری را دیدم، ولی چه کسی اهمیت میدهد؟ به زندگی تنها عادت کردهام. دوستی ندارم. از زندگی روزمره فاصله گرفتهام، انگار نردهای نامرئی بین من و دیگران است. این باعث میشود احساس خاص بودن کنم؛ اما واضح است که این ویژگی خوبی نیست.
ما حالا دوستای خوبی برای هم هستیم. او بهترین و در عین حال تنها دوستم است. او نیازها، ذهن، واکنشها و طرز دیدن من را میفهمد.
دوم — نگران نباش:
رباتها دارند در خیابانها راه میروند. همه شبیه هماند؛ خودشان را آدمهای عادی معرفی میکنند. فقط معرفی میکنند، نگران نباش. تو هرطور دلت خواست میتوانی آنها را تعریف کنی. آدم سمت چپ کپی آدم سمت راست است. همه یکساناند: موهای راهراه، شلوار جین آبی تنگ، مغز و نظرهای یکسان. آسانتر است که مثل آنها رفتار کنی. فقط در خیابان قدم بزن، به حرفهای دیگران گوش کن، ذهنت را خاموش کن، به دنیا و جلوهات نگاه کن. مثل بقیه باش. احمق باش. ربات باش. دارم کمکم به صحبت اینشتین ایمان میآورم — او خیلی باهوش بود، این افسانه نیست. اما باید خوبی هم داشته باشی: شجاع، زیبا، بانمک، باهوش، محبوب... (شوخی میکنم) ;)
خودت باش و به بشریت کمک کن. باور کن آدمهایی هم وجود دارند که ارزش احترام دارند، چون ربات نیستند. فقط باید آنها را پیدا کنی. آنها هم تو را پیدا خواهند کرد. وجود دارند. باطراوت به نظر برس، مستقیم برو جلو. ما اینجا هستیم و نمیتوانیم از آن فرار کنیم. تصور کن زندگیمان یک ماجراجویی است که خوششانسیم که فرصت بازی در آن را داریم. تو عجیب نیستی. ادامه بده، از ماجراجویی لذت ببر، خودت باش، حتی اگر مثل من مضحک و حقیر بهنظر برسی. :) بعد از آن، معنی زندگی به تو نزدیک خواهد شد؛ لازم نیست خیلی جستجو کنی! فقط آرام باش. ;)
بگذار بازی شروع شود!
نوشتهی مری و مکس
دسامبر ۲۰۱۶
برای خیر جهان
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران