یکی دیگر از آن فیلمهایی که وقتی نخستینبار اکران شد دیدم اما تا همین اواخر دوباره تماشا نکرده بودم. باید بگویم احتمالاً حدود سی سال پیش از آن بیشتر خوشم آمده بود. این نظر ظالمانهای نسبت به بازیگران نیست — همه بازیگران کارشان را قابلقبول انجام دادهاند — اما بهنظرم دو ساعت و نیم زمان زیادی بود تا صرفِ همراهی با این سرهنگ (ببخشید، سرهنگ...
یکی دیگر از آن فیلمهایی که وقتی نخستینبار اکران شد دیدم اما تا همین اواخر دوباره تماشا نکرده بودم. باید بگویم احتمالاً حدود سی سال پیش از آن بیشتر خوشم آمده بود. این نظر ظالمانهای نسبت به بازیگران نیست — همه بازیگران کارشان را قابلقبول انجام دادهاند — اما بهنظرم دو ساعت و نیم زمان زیادی بود تا صرفِ همراهی با این سرهنگ (ببخشید، سرهنگ نیمهبلندپایه) شود.
خودِ اسلید هم قبول دارد که همیشه آدم بداقبالی بوده و بهنظر میرسد از وقتی که بیناییاش را از دست داده بدتر شده و حتی گرایشهای خودکشی هم پیدا کرده است. تا حدی هم منطقی است؛ گاهی واقعاً فرسوده بهنظر میرسد و خودکشی گزینهای محتمل تلقی میشود. سرهنگ فرانک اسلید میتواند بیپروایانه توهینآمیز یا کلامی آزاردهنده باشد؛ فرقی نمیکند طرف مقابل دوست باشد یا دشمن، خانواده باشد یا غریبه. او حتی در واکنشهای فیزیکی هم تحمل کمی نشان میدهد و با تحریکهایی که ما عادیها یاد گرفتهایم بیسر و صدا یا با کمی نزاکت از کنارشان بگذریم، برخورد خشنی دارد. بله، این سبک و سیاق اوست — اما ظاهراً این رفتار بیشتر متوجه مردان است. در مقابل زنان، که او عجیب و جادویی با بویشان متوجه جذابیتشان میشود، معمولاً مودب، جذاب و بااحترام است و فقط گاهی لغزشهای مبتذل دارد.
پس اگر با زنان میتواند انسانی نسبتاً معمولی باشد، مشکلش با بقیه چیست؟ در واقع اهمیتی ندارد چون او بزرگتر از زندگی ساخته شده و مرکز ثقل فیلم است. همه رفتارها و حالات او تا سخنرانی پایانیِ فیلم هدایت میشوند؛ سخنانی که او را قهرمان داستان معرفی میکنند. دوست دارم فکر کنم زمان گذراندهشدهاش با چارلی تغییر واقعی در شخصیتش ایجاد کرده، اما راستش را بخواهید، به نظرم چیزی جز بازگشت معجزهآسای بینایی نمیتوانست آن نتایج خوشایند را رقم بزند.
چالی (با بازی کریس اودانل) دانشآموزی تنگدست در مدرسه مرفه بِیرد است؛ وضعیتی که با بورسیه بودنش باعث میشود بسیاری از هممدرسهایهای اشرافی او را تحقیر کنند. مدیر متکبر مدرسه، آقای ترِیسک (جیمز ربورن)، قربانی یک شوخی آشفته و تحقیرآمیز میشود و چون بهاشتباه گمان میکند چالی و دوست بزدلش جورج (فیلیپ سیمور هافمن) اطلاع دارند چهکسی این کار را کرده، تصمیم میگیرد جلسهای برای مجبور کردن پسرها به اعتراف تشکیل دهد. در همین بین، و همیشه در تنگنای مالی، چالی پیشنهادی برای مراقبت از مردی نابینا میپذیرد — و تازه آنوقت است که شوکه میشود!
معرفی او به سرهنگ فرانک اسلید (آل پاچینو) چشمانش را باز میکند: این مرد یک گردنکلفت است، نه چیز دیگری؛ آدمی که بیناییاش را در راه کشور از دست داده و ظاهراً کمتر از یک زشتخُلقِ بیتحمل نیست؛ زبانی رکیک، حس برتری و تمایل به نوشیدنی بوربن او را همراهی میکنند. قرار است آنها برای تعطیلات تَنکسگیوینگ به نیویورک بروند: پرواز فرستکلاس، سوییتی در والدورف و برگر ۲۸ دلاری — همه اینها چشمان جوان را باز میکند، اما اعتراف کارفرما که دلیل واقعی سفر را فاش میکند برای او غافلگیرکنندهتر است.
اتفاقاتی که بعد میآید مسیر نسبتاً قابلپیشبینیای دارد، اما این دو شخصیتاند که میدرخشند. بهقولی، نقش پاچینو سادهتر نیست اما قدرتمندتر است: او تجسمِ مردی بداخلاق و آزارگر است. اودانل است که باید با دقت قدم بردارد و میان نیاز مالی، وحشتی که از بازگشت به مدرسه دارد و علاقه رو به رشدش به این مرد متناقض تعادل برقرار کند. اسلید بهدنبال دیدن چیزهایی است که بهنظرش مدتها از میان رفتهاند — وفاداری، کرامت و شاید بیش از همه یکپارچگی؛ او امیدوار است این فضایل را در همراهش ببیند، اما آیا چنین خواهد شد؟
در این فیلم شاهد اجرای درخشان و عاطفی پاچینو هستیم — کاری که بهراستی یکی از احساسیترین و زمختترین اجراهای اوست — و اودانل هم بهخوبی نقش شوخطبع اما درونگرا را بازی میکند؛ کسی که کمکم از حالت یکطرفهی تقابل فاصله میگیرد. یک سفر فاجعهبار به جمع خانواده برای ناهار بوقلمون با یکی از بهترین رقصهای تانگو روی پرده متعادل میشود، و برای من دو و نیم ساعت فیلم بهسرعت و با جذابیتی گیرا گذشت. خون تازه در رگهای پیر؟ یا بلعکس؟
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
دیدگاه های کاربران