سریال بر مبنای رمانی از 'ادوارد ست آوبین" است که داستانش درواقع شرح حالی از زندگی نویسنده می باشد. داستان شخصیتی به نام پاتریک ملرز را بیان می کند که زندگی اش فراز و نشیب های زیادی دارد و...
سریال بر مبنای رمانی از 'ادوارد ست آوبین" است که داستانش درواقع شرح حالی از زندگی نویسنده می باشد. داستان شخصیتی به نام پاتریک ملرز را بیان می کند که زندگی اش فراز و نشیب های زیادی دارد و...
نامزد ۵ جایزهٔ امی پرایمتایم؛ برندهٔ ۱۴ جایزه و مجموعاً ۳۳ نامزدی
رتبه
رتبه سریال در جهان899
درخشان بازی شده؛ هم بهشدت خندهدار و هم تکاندهنده
«نه، نباید به آن فکر کند، یا به هیچ چیز دیگر، و مخصوصاً به هروئین، چون هروئین تنها چیزی بود که واقعاً کار میکرد، تنها چیزی که جلوی دویدن بیوقفهاش در چرخهای از سؤالهای بیپاسخ را میگرفت. هروئین سواران نجات بود. هروئین تکیهگاه گمشدهای بود که چنان دقیق ساخته شده بود که با هر ترک چوبی جور...
درخشان بازی شده؛ هم بهشدت خندهدار و هم تکاندهنده
«نه، نباید به آن فکر کند، یا به هیچ چیز دیگر، و مخصوصاً به هروئین، چون هروئین تنها چیزی بود که واقعاً کار میکرد، تنها چیزی که جلوی دویدن بیوقفهاش در چرخهای از سؤالهای بیپاسخ را میگرفت. هروئین سواران نجات بود. هروئین تکیهگاه گمشدهای بود که چنان دقیق ساخته شده بود که با هر ترک چوبی جور درمیآمد. هروئین در پایهٔ جمجمهاش فرود آمد و سیاهپوش دور دستگاه عصبیاش پیچید، مثل گربهٔ سیاهی که روی کوسن محبوبش جمع میشود. نرم و غنی بود، مثل گلوگاه کبوتری جنگلی، یا پاشیدن موم مهر روی صفحه، یا مشتِ جواهراتی که از کف دست به کف دست سر میخورند.»
- ادوارد سنت آبین؛ Some Hope (1994)
تحت کارگردانی ادوارد برگر و فیلمنامهنویسی دیوید نیکولز، این مینیسری پنج قسمتی بر اساس رمانهای نیمهخودزندگینامهای پاتریک ملروز اثر ادوارد سنت آبین ساخته شده است. پنجگانهای که بین سالهای 1992 تا 2011 منتشر شد (Never Mind, Bad News, Some Hope, Mother's Milk و At Last) عملاً بخشی از روند بازتوانی نویسندهاند؛ دورهای که او با مجموعهای از اعتیادها مبارزه میکرد، اعتیادهایی که ریشه در سوءاستفادهٔ جنسی پدرش از او در کودکی داشت. در اوج وابستگی، سنت آبین هفتهای تا ۵۰۰۰ پوند صرف انواع مواد میکرد: هروئین، کوکائین تزریقی، کوآلودها، آمفتامینها، باربیتوراتها، اپیاتها و الکل — گاهی جداگانه، گاهی همزمان. پاتریک ملروز، نقشی که سالها آرزوی بازی در آن را داشته، توسط بندیکت کامبربچ بازی شده؛ او که یکی از تهیهکنندگان اجرایی این مجموعه هم هست، پیش از این هم پاتریک ملروز و هملت را به عنوان نقشهای مورد علاقهاش نام برده بود و هر دو را اجرا کرده است. اگرچه اجرایش در نقش هملت را در تولید تئاتری 2015 چندان ستایش نکردم، اجرای او در نقش پاتریک ملروز فوقالعاده است. سریال نقاط ضعفی دارد و نمیدانم نخواندن رمانها پیش از تماشا به نفع یا به زیان تجربهام بود یا نه، اما بازی بیباکانهٔ کامبربچ در نشاندادن مراحل مختلف اعتیاد و بهبودی به قدر کافی قوی است که اکثر ترکها را بپوشاند. در برخی لحظات شاید حتی بیش از حد خوب باشد؛ اما بعداً دربارهاش بیشتر خواهم گفت.
هر یک از پنج قسمت بر اساس یک رمان نوشته شده و هر کدام در سال متفاوتی اتفاق میافتند (بسیاری از آنها در طول یک روز میگذرند). در قسمت اول، «Bad News» (مربوط به سال 1982 و در واقع دومین رمان مجموعه)، پاتریک که در میانهٔ اعتیاد فلجکنندهاش به هروئین است، خبردار میشود که پدر خوشگذرانهاش، دیوید (با بازی هیوگو ویوینگ واقعاً ترسناک)، در نیویورک مرده و پاتریک باید جنازه را تحویل بگیرد. در آنجا تصمیم میگیرد مواد را ترک کند، اما این کار سختتر از آن است که تصور میکرد، چون خاطرات رابطهٔ پرتنش با دیوید او را تعقیب میکنند. در «Never Mind» (عمدتاً مربوط به 1967 و نخستین رمان)، پاتریک در حال عبور از ترک هروئین پس از بازگشت از نیویورک است و به تعطیلات دوران کودکی در ویلای خانوادگی در فرانسه برمیگردد، زمانی که هشت ساله بود. مادرش، النور (با بازی جنیفر جیسون لی)، الکلی است و کسی از پاتریک در برابر پدرش محافظت نمیکند؛ او اولین روزی را که دیوید به او تجاوز کرد به یاد میآورد. در «Some Hope» (1990) پاتریک، اکنون پاک و پس از مدتی بستری شدن در بخش روانپزشکی، با اکراه در ضیافتی برای پرنسس مارگارت (هریت والتر) شرکت میکند که رفتار اشرافیان حاضر او و دوستش جانی هال (Prasanna Puwanarajah) را منزجر میکند. در «Mother's Milk» (2003) پاتریک، که چند سالی پاک است و به عنوان وکیل فعالیت میکند، همراه همسرش مری (آنا میدلی) و دو فرزندشان به ویلای خانوادگی در فرانسه بازمیگردد. النور بسیار بیمار است و پس از سکته تصمیم به تغییر وصیتنامهاش دارد و میخواهد ویلا را به سیموس دورک واگذار کند؛ مردی که پاتریک معتقد است او را دستکاری میکند. این استرس باعث میشود پاتریک دوباره مشروبات بنوشد و مری که از این وضع بیزار است تهدید میکند اگر نایستد او را ترک خواهد کرد. در «At Last» (2005) پس از فروپاشی ازدواجش، نوشیدن پاتریک از کنترل خارج شده و در همینحال النور از او میخواهد که به او کمک کند تا مرگِ آرام را انتخاب کند.
علاوه بر این، سریال مجموعهای متنوع از شخصیتهای جانبی را دارد که همه با بازیهایی درخشان توسط بازیگران درجهیک اجرا شدهاند: جولی (جسیکا راین) دوستدختر آتشین و ناپایدار پاتریک؛ نیکلاس پرات (با بازی نفرتانگیزِ پیپ تورنز)، یکی از دوستان اشرافی دیوید و نخبهای بیعذرخواهی؛ آن مورو (ایندرا وارما)، پرستار مهربان و دلسوز پاتریک در کودکی؛ نانسی والانس (بلیت دَنِر)، خواهر دورافتادهٔ النور؛ بریجت واتسون-اسکات (هولیدی گرینر) دوستدختر بسیار جوانتر نیکلاس؛ دبی هیکمن (مُرفید کلارک)، دوستدختر قانونی پاتریک در 1982؛ ژاک دالانتور (هیپولیت ژیراردو)، سفیر فرانسه در انگلستان؛ کتل (سلیا ایمری)، مادر گزندهٔ مری؛ ژاکلین دالانتور (ایرِن ژاکوب)، همسر ژاک؛ سر ویکتور آیزن (جیمز فلیت)، شوهر آن مورو؛ و آنِت (ایلین والش)، یکی از پیروان سیموس.
سریال از همان آغاز شدت اعتیاد پاتریک را بهخوبی نشان میدهد. در صحنهٔ افتتاحیهٔ قسمت اول، پاتریک تلفن را جواب میدهد و خبردار میشود که پدرش مرده، اما فوراً معلوم است که چیزی درست نیست: پاتریک کمی کند و ناهماهنگ به نظر میرسد، تکان میخورد، کمجان است و انگار هر لحظه در حال خواب رفتن است، در حالی که گوشی را در دست دارد. بعد خم میشود. آیا از اندوه غمگین است؟ نه؛ او سرنگی روی زمین را دیده و میخواهد تزریق کند. پس از قطع تلفن، به سرنگ زل میزند و برای اولین بار چشمهایش واضح میشوند. این معرفی تلخ و بیپرده از شخصیت، فوراً نشان میدهد که در آن برههٔ زندگیاش اولویتهایش کجاست و مواد چه قُدسی بر او دارد.
در واقع، «Bad News» عمدتاً زمان بیشتری را به نمایش ولگردیهای پاتریک در نیویورک اختصاص میدهد تا به دلیل اصلی سفرش؛ گرفتن جسد دیوید. این فرصت نمایش بازیگر را در اختیار کامبربچ میگذارد و احتمالاً یکی از دلایلی است که ترتیب رمانها در سریال تغییر داده شده، چون پاتریک بزرگسال در «Never Mind» تنها در چند صحنه حضور دارد. اما این تغییر مشکل خاصی را پدید میآورد که در رمانها وجود ندارد: وقتی خواننده رمانها را به ترتیب میخواند، تا رسیدن به سفر نیویورک چند صد صفحه را از کودکی پاتریک گذرانده و شاهد شکار شدن او توسط هیولایی بوده است؛ بنابراین جستجو و تسلیم شدن او به مخلوطی از مواد چیزی جذاب یا رمانتیک ندارد. در سریال، بیننده چنین زمینهای را ندارد؛ معرفی ما از پاتریک یک فرد تیزهوش و طناز است که از طبیعت خودویرانگرش چندان نگران نیست. بهخاطر همین تغییر ترتیب، تماشاگر ممکن است قسمت اول را به شکلی رمانتیکتر از خوانندهٔ رمان دوم ببیند. میتوانم دلیل تغییر ترتیب را بفهمم، اما مطمئن نیستم که این معاوضه کاملاً بهصرفه بوده باشد.
با این همه، این به معنای سادهانگاشتن اعتیاد در سریال نیست؛ هرچند رفتار آنقدر مصرفی او در ابتدا نسبتا خندهدار جلوه میکند (صحنهٔ وارد شدن تأثیر کوآلودها بهشکلی ویژه خندهدار است)، اما هرچه قسمت پیش میرود، روایت به حالتی تاریکتر میرسد و وقتی پاتریک در وان نشسته و روی سرش ویسکی میریزد، بیشتر کمدی کنار گذاشته میشود. این دوتایی متعادل در سراسر پنج قسمت برقرار است: پاتریک از آسیب مواد آگاه است، اما هرگز شوخطبعی تلخش نسبت به خودش را از دست نمیدهد. از سوی دیگر، سریال هرگز به فداشدن باورپذیری داستان به خاطر کمدی نمیگراید — هرچند یک لحظه ممکن است خیلی خندهدار باشد، اما کلیت داستان را هرگز فراموش نمیکنیم که تیره و سنگین است. پاتریک شخصیتی جذاب، گویا، باهوش و خودآگاه است، اما همزمان یک آشوب است؛ شوخطبعی گزنده و وابستگی شیمیاییاش در این قسمت به اوج میرسد. بنابراین این قسمت هم خندهدارترین و هم تاریکترین قسمتِ مجموعه است؛ هم یک کمدی فیزیکی واقعی دربارهٔ عیوب اعتیاد و هم سقوط هولناک به روانپریشی و پارانویا.
در این قسمت از یک ابزار سبکشناختی غیرمعمول برای ورود به درون پاتریک استفاده میشود. هرچه او بالاتر و بالاتر میرود، صداهای بیشتری را به کار میگیرد و بین آنها گفتگو برقرار میکند، اما نه به این معنا که یکی را با صدا بیان کند و دیگری را بلند جواب دهد؛ در عوض، سریال از صدابرداریِ درونی استفاده میکند، بخشی از گفتگو بهصورت دیالوگ معمولی از زبان کامبربچ ادا میشود و باقیاش از درون ذهن پاتریک پخش میشود، طوری که فقط مخاطب و خود پاتریک آن را میشنوند. این تکنیک همراه با ترکیب لهجهها و تغییر بین دیالوگهای شنیداری و صدای درونی، ما را در آشفتگی روانی او شریک میکند و تسلط سستش بر واقعیت را نشان میدهد. این حسِ ذهنمحوری با دهها تکنیک بصری تقویت میشود: مثلاً خودش را در برنامهٔ تلویزیونیِ Tonight Show میبیند، تغییرات نورپردازی غیرطبیعی با حال او هماهنگ میشود، و خطاهایی در تصویر برنامه در همزمان با شکستهای روانی او رخ میدهد. بسیاری از این تکنیکها محدود به قسمت اول است، اما رایجترینشان «نفوذ گذشته به حال» است: خاطرهای از صدای دیوید در گذشته او را در زمان حال بیدار میکند؛ اتاقی در حال او را به اتاقی در گذشته منتقل میکند؛ تصویر سوسمار روی دیوار هنگام اولین تجاوز یک موتیف تکرارشونده است؛ در 1982 در را باز میکند و ناگهان میبینیم درِ بازِ 1967 را مینگرد.
وقتی سریال در نشاندادن ذهنیت پاتریک موفق نیست، به مضامین متعددی میپردازد: پوچی خاندان سلطنتی بریتانیا، طبیعت سمی اشرافیت، فسادآور بودن ثروت، اهمیت بیمنطق طبقات اجتماعی، غیرواقعی بودن سیستم مدارس خصوصی، چرخهٔ تکرار سرپرستی بد، مواد، الکل، جاهطلبیهای ناکام، افسردگی، سوءاستفادهٔ جنسی، و روحیهٔ پایدار و خونسرد بریتانیایی. اما شاید مهمترین تم نمایش این باشد که وقتی کودکی بهطور عمیق آزار ببیند، وقتی روحِ کودک صدمه ببیند، اثرات آن برای سالها در هر کسی که با آن کودک در تماس باشد احساس خواهد شد. کوتاه اینکه ضدنظر نیکلاس را تأیید میکند که میگوید «هیچچیزِ دوران کودکیات واقعاً مهم نیست» — و دیوید فوراً با آن موافق است. سریال نشان میدهد که برخلاف ادعاها، اتفاقات دوران کودکی مهماند و آثارشان ادامه مییابد.
آنچه در قسمت دوم بهتازگی واضح میشود این است که پاتریک در کودکی کاملاً در اختیار یک هیولای واقعی بوده است. دیوید جوان پاتریک را به بهانهٔ تعریف داستانی احضار میکند، او را با گوشها بالا میکشد تا «هیچوقت نگذار دیگران تصمیمهای مهم را برایت بگیرند» بیاموزد، و سپس او را به اتاقش میخوانَد تا داستانی بگوید، ولی در واقع قصد تجاوز دارد. در این صحنه هولناک آنچه نشان داده نمیشود ترسناکترین بخش است: وقتی پاتریک وارد اتاق میشود تخت کاملاً مرتب است و وقتی بیرون میآید تخت در همریخته دیده میشود. ما هرگز آنچه اتفاق افتاده را نمیبینیم، چون لازم نیست؛ این خلاصهگویی سینمایی ساده اما بسیار مؤثر است — هولناک در سادگی و در عین حال بهنوعی دارای ظرافتی تلخ.
با وجود تمام آسیبهای کودکی، تدوین گاهی (بهویژه در قسمت چهارم) پیشنهاد میدهد که پاتریک دارد به پدری همانقدر بد تبدیل میشود که دیوید بود (صرفِ سوءاستفاده کنار گذاشته میشود). دیدن پاتریک روی همان بالکنی که دیوید زمانی با آن به دیگران تحکم میکرد، شاید زیرکانه نباشد اما تأثیرگذار است. همان بالکنی که نخستینبار بازیهای قدرت سادیستی دیوید را نشان داد — دیدن خدمتکاری که سینی چینی را با تردید حمل میکند و دیوید او را فرا میخوانَد، تا زمانی که نگه داشتن سینی برایش دشوار و ظرفها به صدا درآیند، و دیوید ساکت و با لبخند از بالا به او نگاه کند.
اگرچه قسمت اول از نظر فرم نوآورانهترین است، بقیه قسمتها هم از منظر بصری خالی از جذابیت نیستند. با الگو قرار دادن رمانهای سنت آبین و راهنمایی فیلمنامهٔ دیوید نیکولز، ادوارد برگر شجاعت بیشتری از آنچه از کارگردان یک اثر پرستیژِ جریان اصلی انتظار میرود نشان داده است. هر یک از پنج قسمت در ژانری متفاوت ریشه دارد و با لحن و پالت رنگی خاص خود عرضه میشود: «Bad News» نسخهٔ یابی از Trainspotting است، شبی تاریک از جان که در بنفشها و سبزهای غیرواقعی غوطهور است و آشفتگی بصریاش با فروپاشی ذهنی پاتریک هماهنگ است؛ «Never Mind» تعطیلات تابستانی تنآسا با زردها و قرمزهای عمیق است که حس شهوانیِ تصاویر اینجا بهگونهای طعنهآمیز به کار میرود؛ «Some Hope» یک کمدی آداب و رسوم در قالب Upstairs, Downstairs/Gosford Park است که به مضحکبودن طبقهٔ اجتماعی میپردازد؛ «Mother's Milk» نیمهداستانِ بیگانه در سرزمین بیگانه و نیمهٔ درام روانی-جنسی فکری است؛ و «At Last» تراژدی سردِ پستمدرنِ پُر از اضطراب و خودیافت است با رنگهای فلزی، خاکستری و آبی. کاری که برگر، فیلمبردار جیمز فرند، طراح صحنه تام بورتون، طراحان هنری و تیم لباس و تدوینگران انجام دادهاند این است که این مجموعهٔ متنوع از سبکها و لحنها را طی تقریباً پنج ساعت تلویزیون به بیانی هنری نسبتاً واحد تبدیل کنند.
علاوه بر موضوع سوءاستفاده از کودک و پیامدهای آن، تمِ آشکار دیگر طنززدایی از اشرافیت است؛ صحنههایی خُرد و گزیده همانند پرسش آن از نیکلاس «چرا فکر میکنی بیاخلاق بودن برتری دارد؟»، یا نظر دیوید که «آنچه هدف است، ملال است»، یا ادعای پاتریک که «طعنه سختترین اعتیاد است»، نشان میدهد سریال اشرافیت را میخنداند و نقد میکند. این موضوع در قسمت سوم و بهویژه در کاراکتر منفورِ پرنسس مارگارت آشکار است، اما در همهٔ قسمتها به نوعی حضور دارد.
طبیعی است که یکی از اعتراضهای واضح به سریال این باشد: «به ما چه؟» تا حدی شاید واقعاً نباید اهمیت بدهیم؛ در نهایت این داستان یک بچهٔ پولدار و لوس است که قربانی اعتیاد میشود و بعد تلاش میکند زندگیاش را بهتر کند — نمونهٔ مشخصی از امتیاز سفیدپوستان مرد. و سریال هرگز کاملاً از این صفت هویتی جدا نمیشود. اما چیزهای بیشتری در آن هست: مضامین مطرحشده، طنز، نقدِ طبقهٔ اشراف، و بهخصوص اجرای کامبربچ دلیل خوبی هستند که ارزش تماشا را داشته باشد. درست است که اجرای او چنان غالب است که گاهی سریال به نمایش تکنفرهای شبیه میشود — اگر طرفدار کامبربچ نیستید، احتمالاً از آن لذت نخواهید برد؛ در این معنا او بیش از حد تسلط دارد. با این حال، با وجود این که میدانیم پاتریک یک معتاد آزاردهنده است، در نمایش او به اندازهٔ کافی انسانیت وجود دارد تا تراژدیِ واقعیِ زیر آن غرور را به یادمان بیاورد.
در انتها، ما نسبت به پاتریک دلسوزی میکنیم؛ تا برسیم به قسمت پنجم و زمانی که همهٔ پول، تجمل و جایگاه اجتماعیاش از دست رفته و او را در اتاقکی میبینیم که ورود به آن بدون لباس محافظ ناامن به نظر میرسد، نمیتوان همدلی نکرد. این سقوط شبهشکسپیری است، لیر دیوانهای که در طوفان با آسمان میجنگد، و دیدنِ چنین فروپاشیِ دراماتیکی در این نوع روایت نادر است. در مجموع، سریال همواره کشش خود را حفظ میکند — بازیها درخشاناند و حرفهای زیادی برای گفتن دربارهٔ مسائل گوناگون دارد.
نکته: برای تماشا با زیرنویس چسبیده لطفا از برنامههایی مثل MXPlayer استفاده بفرمایید تمامی عناوین دارای زیرنویس چسبیده سافت ساب میباشند.
کاربران دارای اشتراک از سرورهای پرسرعت و با کیفیت بهرهمند میشوند.
باکس دانلود
فصل 1پایان سریال
در صورت بروز خطا یا مشکل در دانلود فصل، اپلیکیشن را بهروزرسانی کنید.
دیدگاه های کاربران